زينسان كه من دنيا و دين در كار عشقش كردهام * يارى بود كو هر زمان با ديگرى يارى كند
تا كى خورم خون جگر در انتظار وعدهاش * گر مىدهد كام دلم چندم جگرخوارى كند
گويند اگر زارى كنى ديگر نيازارد ترا * سلطان چه غم دارد اگر بازاريى زارى كند
همچون كمر خود را بزر به روى توان بستن ولى * چون زر نبيند در ميان آهنگ بيزارى كند
بر عاشقان خستهدل هر شب شبيخون آورد * چون زورمندست و جوان خواهد كه عيّارى كند
گو غمزه را پندى بده تا ترك غمّازى كند * يا طرّه را بندى بنه تا ترك طرّارى كند
خواجو اگر زلف كژش بينى كه بر خاك اوفتد * با آن رسن در چه مرو كان از سيهكارى كند
390 [ ماه من مشك سيه در دامن گل مىكند ]
ح
ماه من مشك سيه در دامن گل مىكند * سايبان آفتاب از شاخ سنبل مىكند
گرچه از روى خرد دور تسلسل باطلست * خطّ سبزش حكم بر دور تسلسل مىكند
هرگز از جام مى لعلش نمىباشد خمار * مىپرستى كو به بادامش تنقّل مىكند
راستى را شاخ عرعر مىدرفشد همچو بيد * كان سهى سرو روان ميل تمايل مىكند
جادوى چشمش قلم در سحر بابل مىكشد * سبزى خطّش سزا در دامن گل مىكند
آنكه ما را مىتواند سوختن درمان ما * مىتواند ساختن ليكن تغافل مىكند
گفت اگر كام دلت بايد ز وصلم جان بده * مىدهم گر لعل جانبخشش تقبّل مىكند
در برم دل همچو مهر از تاب لرزان مىشود * چون فراق آن مه تابان تحمّل مىكند
نرگسش گويد كه فرض عين باشد قتل تو * جان برشوة مىدهم گر اين تفضّل مىكند
اى گل ار برگ نواى بلبل مستت بود * باد پندار ار صبا انكار بلبل مىكند
گر ندارد با دل سرگشتهء خواجو نزاع * هندوى زلفش چرا به روى تطاول مىكند
391 [ گمان مبر كه در آفاق اهل حسن كمند ]
س
گمان مبر كه در آفاق اهل حسن كمند * و ليك پيش وجود تو جمله كالعدمند
صبوحيان سحرخيز كنج خلوت عشق * چه غم خورند چو شادىخوران جام جمند
چو گنج عشق تو دارند در خرابهء دل * نه مفلسند ولى منعمان بىدرمند
چو قامت تو ببينند كوس عشق زنند * پرىرخان كه بعالم به دلبرى علمند
به قصد مرغ دلخستگان ميفكن دام * كه طائران هوايت كبوتر حرمند