تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
زين‌سان كه من دنيا و دين در كار عشقش كرده‌ام * يارى بود كو هر زمان با ديگرى يارى كند تا كى خورم خون جگر در انتظار وعده‌اش * گر مىدهد كام دلم چندم جگرخوارى كند گويند اگر زارى كنى ديگر نيازارد ترا * سلطان چه غم دارد اگر بازاريى زارى كند همچون كمر خود را بزر به روى توان بستن ولى * چون زر نبيند در ميان آهنگ بيزارى كند بر عاشقان خسته‌دل هر شب شبيخون آورد * چون زورمندست و جوان خواهد كه عيّارى كند گو غمزه را پندى بده تا ترك غمّازى كند * يا طرّه را بندى بنه تا ترك طرّارى كند خواجو اگر زلف كژش بينى كه بر خاك اوفتد * با آن رسن در چه مرو كان از سيه‌كارى كند

390 [ ماه من مشك سيه در دامن گل مىكند ]

ح
ماه من مشك سيه در دامن گل مىكند * سايبان آفتاب از شاخ سنبل مىكند گرچه از روى خرد دور تسلسل باطلست * خطّ سبزش حكم بر دور تسلسل مىكند هرگز از جام مى لعلش نمىباشد خمار * مىپرستى كو به بادامش تنقّل مىكند راستى را شاخ عرعر مىدرفشد همچو بيد * كان سهى سرو روان ميل تمايل مىكند جادوى چشمش قلم در سحر بابل مىكشد * سبزى خطّش سزا در دامن گل مىكند آنكه ما را مىتواند سوختن درمان ما * مىتواند ساختن ليكن تغافل مىكند گفت اگر كام دلت بايد ز وصلم جان بده * مىدهم گر لعل جان‌بخشش تقبّل مىكند در برم دل همچو مهر از تاب لرزان مىشود * چون فراق آن مه تابان تحمّل مىكند نرگسش گويد كه فرض عين باشد قتل تو * جان برشوة مىدهم گر اين تفضّل مىكند اى گل ار برگ نواى بلبل مستت بود * باد پندار ار صبا انكار بلبل مىكند گر ندارد با دل سرگشتهء خواجو نزاع * هندوى زلفش چرا به روى تطاول مىكند

391 [ گمان مبر كه در آفاق اهل حسن كمند ]

س
گمان مبر كه در آفاق اهل حسن كمند * و ليك پيش وجود تو جمله كالعدمند صبوحيان سحرخيز كنج خلوت عشق * چه غم خورند چو شادىخوران جام جمند چو گنج عشق تو دارند در خرابهء دل * نه مفلسند ولى منعمان بىدرمند چو قامت تو ببينند كوس عشق زنند * پرىرخان كه بعالم به دلبرى علمند به قصد مرغ دل‌خستگان ميفكن دام * كه طائران هوايت كبوتر حرمند