تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
بتيغ هجر زدن عاشقان مسكين را * روا مدار كه مجروح ضربت ستمند چو آهوان پلنگ‌افكن ترا بينند * اگر بصيد روى از تو وحشيان نرمند دمى نديم اسيران قيد محنت باش * ببين كه سوختگان غم تو در چه دمند خلاف حكم تو خواجو كجا تواند كرد * كه بيدلان همه محكوم و دلبران حكمند

392 [ سوى ديرم نگذارند كه غيرم دانند ]

ح
سوى ديرم نگذارند كه غيرم دانند * ور سوى كعبه شوم راهب ديرم خوانند زاهدان كز مى و معشوق مرا منع كنند * چون شدم كشته ز تيغم بچه مىترسانند روى بنماى كه جمعى كه پريشان تواند * چون سر زلف پريشان تو سرگردانند دل ديوانه‌ام از بند كجا گيرد پند * كان دو زلف سيهش سلسله مىجنبانند من مگر ديوم اگر زانكه برنجم ز رقيب * كه رقيبان تو دانم كه پرىدارانند عاقبت از شكرت شور برآرم روزى * گرچه از قند تو همچون مگسم مىرانند چون تو اى فتنهء نوخاسته برخاسته‌ئى * شمع را شايد اگر پيش رخت بنشانند حال آن نرگس مست از من مخمور بپرس * زانكه در چشم تو سرّيست كه مستان دانند خاك‌روبان درت دم‌به‌دم از چشمهء چشم * آب بر خاك سر كوى تو مىافشانند جان‌فروشان ره عشق تو قومى عجبند * كه به صورت همه جسمند و بمعنى جانند عندليبان گلستان ضميرت خواجو * گاه شكّرشكنى طوطى خوش‌الحانند

393 [ طرّه‌هاى تو كمندافكن طرّارانند ]

ش
طرّه‌هاى تو كمندافكن طرّارانند * غمزه‌هاى تو طبيب دل بيمارانند از رقيبان تو بايد كه پريشان نشوند * كه يقينست كه آن جمع پرىدارانند زان به دورت همه محراب‌نشينان مستند * كه چو ابروى تو پيوستهء خمّارانند چشم مست تو چو يك لحظه ز مى خالى نيست * زاهدان از چه سبب منكر مىخوارانند چون بميرم بدر ميكده تابوت مرا * مگذرانيد بدان كوچه كه هشيارانند آنكه در حلقهء زلفش دل ما در بندست * چه خبر دارد از آنها كه گرفتارانند گفتمش گنج لطافت رخ مه‌پيكر تست * گفت خاموش كه بر گنج سيه‌مارانند مهرورزان كه نباشند زمانى بىاشك * روز و شب به هرچه سوزند كه در بارانند