بتيغ هجر زدن عاشقان مسكين را * روا مدار كه مجروح ضربت ستمند
چو آهوان پلنگافكن ترا بينند * اگر بصيد روى از تو وحشيان نرمند
دمى نديم اسيران قيد محنت باش * ببين كه سوختگان غم تو در چه دمند
خلاف حكم تو خواجو كجا تواند كرد * كه بيدلان همه محكوم و دلبران حكمند
392 [ سوى ديرم نگذارند كه غيرم دانند ]
ح
سوى ديرم نگذارند كه غيرم دانند * ور سوى كعبه شوم راهب ديرم خوانند
زاهدان كز مى و معشوق مرا منع كنند * چون شدم كشته ز تيغم بچه مىترسانند
روى بنماى كه جمعى كه پريشان تواند * چون سر زلف پريشان تو سرگردانند
دل ديوانهام از بند كجا گيرد پند * كان دو زلف سيهش سلسله مىجنبانند
من مگر ديوم اگر زانكه برنجم ز رقيب * كه رقيبان تو دانم كه پرىدارانند
عاقبت از شكرت شور برآرم روزى * گرچه از قند تو همچون مگسم مىرانند
چون تو اى فتنهء نوخاسته برخاستهئى * شمع را شايد اگر پيش رخت بنشانند
حال آن نرگس مست از من مخمور بپرس * زانكه در چشم تو سرّيست كه مستان دانند
خاكروبان درت دمبهدم از چشمهء چشم * آب بر خاك سر كوى تو مىافشانند
جانفروشان ره عشق تو قومى عجبند * كه به صورت همه جسمند و بمعنى جانند
عندليبان گلستان ضميرت خواجو * گاه شكّرشكنى طوطى خوشالحانند
393 [ طرّههاى تو كمندافكن طرّارانند ]
ش
طرّههاى تو كمندافكن طرّارانند * غمزههاى تو طبيب دل بيمارانند
از رقيبان تو بايد كه پريشان نشوند * كه يقينست كه آن جمع پرىدارانند
زان به دورت همه محرابنشينان مستند * كه چو ابروى تو پيوستهء خمّارانند
چشم مست تو چو يك لحظه ز مى خالى نيست * زاهدان از چه سبب منكر مىخوارانند
چون بميرم بدر ميكده تابوت مرا * مگذرانيد بدان كوچه كه هشيارانند
آنكه در حلقهء زلفش دل ما در بندست * چه خبر دارد از آنها كه گرفتارانند
گفتمش گنج لطافت رخ مهپيكر تست * گفت خاموش كه بر گنج سيهمارانند
مهرورزان كه نباشند زمانى بىاشك * روز و شب به هرچه سوزند كه در بارانند