387 [ سنبلش غارت ايمان نكند چون نكند ]
ح
سنبلش غارت ايمان نكند چون نكند * لب لعلش مدد جان نكند چون نكند
گرچه دربان ندهد راه و ليكن درويش * التماس از در سلطان نكند چون نكند
هركه زين رهگذرش پاى فرورفت به گل * ميل آن سرو خرامان نكند چون نكند
چون تو در باديه بر دست نهى آب زلال * تشنه را آرزوى آن نكند چون نكند
كافر زلف تو چون روى ز ايمان پيچد * قصد آزار مسلمان نكند چون نكند
طالب لعل توام كآنكه بظلمات افتاد * طلب چشمهء حيوان نكند چون نكند
باغبان را كه ز غلغل همه شب خواب نبرد * شور بر مرغ سحرخوان نكند چون نكند
صبر ايّوب كسى را كه نباشد در رنج * حذر از محنت كرمان نكند چون نكند
چون درين مرحله خواجو اثر از گنج نيافت * ترك اين منزل ويران نكند چون نكند
388 [ چنان كه صيد دل آن چشم آهوانه كند ]
س
چنان كه صيد دل آن چشم آهوانه كند * پلنگ صيد فكن قصد آهوان نكند
چو تير غمزهء خونريز در كمان آرد * دل شكستهء صاحبدلان نشانه كند
سپاه زنگ چو از چين به نيمروز كشد * شكنج زلف و بناگوش را بهانه كند
هزار دل ز سرشانهاش فروبارد * چو ترك سيم عذارم نغوله شانه كند
بدانكه مرغ دل خستهاى بقيد آرد * ز زلف تا فتنه دام و ز خال دانه كند
ازين قدر چه كم آيد ز قدر و حشمت شاه * كه يك نظر به گدايان خيلخانه كند
اگر بچرخ برافشاند آستين رسدش * كسى كه سرمه از آن خاك آستانه كند
كجا رسم به مكانت كه پشّه نتواند * كه در نشيمن سيمرغ آشيانه كند
چو بر زمانه بههرحال اعتمادى نيست * نه عاقلست كه او تكيه بر زمانه كند
دل شكستهء خواجو چو از ميانه ربود * چرا نديده گناهى ازو كرانه كند
389 [ چون سايبان آفتاب از مشك تاتارى كند ]
ح
چون سايبان آفتاب از مشك تاتارى كند * روز من بد روز را همچون شب تارى كند
از خستگان دل مىبرد ليكن نمىدارد نگه * سهلست دل بردن ولى بايد كه دلدارى كند