تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
گر در آن صورت زيبا نگرد صورتگر * قلم از حيرت رويش ز بنان درفكند تا چرا نرگس مست تو به قصد دل من * هردم از غمزه خدنگى به كمان درفكند به شكرخنده درآور نه يقين مىدانم * كه دهان تو يقين را به گمان درفكند باغبان را چه تفاوت كند ار وقت سحر * بچمن بلبل شوريده فغان درفكند قلم ار شرح دهد قصّه اندوه فراق * ظاهر آنست كه آتش به زبان درفكند نرگس مست تو از كنج صوامع هردم * زاهدى را بخرابات مغان درفكند خواجو از شوق لب لعل تو هنگام صبوح * بقدح اشك چو ياقوت روان درفكند

383 [ آنكه هرگز نظرى با من شيدا نكند ]

ش
آنكه هرگز نظرى با من شيدا نكند * نتواند كه مرا بىسر و بىپا نكند دوش مىگفت كه من با تو وفا خواهم كرد * ليك معلوم ندارم كه كند يا نكند اگر آن حور پرىرخ بخرامد در باغ * نبود آدمى آن‌كس كه تماشا نكند خسرو آن نيست كه از آتش دل چون فرهاد * جان فداى لب شيرين شكرخا نكند گل چو بر نالهء مرغان چمن خنده زند * چكند بلبل شب‌خيز كه سودا نكند هركه را تيغ جفا بر دل مجروح زنى * حذر از ضربت شمشير تو قطعا نكند چون توانم شدن از نرگس مستت ايمن * كآنكه چشم تو كند كافر يغما نكند گل خيرى چو بر اطراف گلستان گذرم * نتواند كه رخم بيند و صفرا نكند هركه احوال دل غرقه بداند خواجو * اگرش عقل بود روى به دريا نكند

384 [ هيچ‌كس نيست كه وصل تو تمنّا نكند ]

ش
هيچ‌كس نيست كه وصل تو تمنّا نكند * يا جفا بر من دل‌خستهء شيدا نكند هركه سوداى سر زلف تو دارد در سر * اين خيالست كه سر در سر سودا نكند چشم شوخت چه عجب گر دل مردم بربود * ترك سرمست محالست كه يغما نكند وامق آن نيست كه گر تيغ نهندش بر سر * سر بگرداند و جان در سر عذار نكند ماه كنعانى ما گو ز پس پرده درآى * تا دگر مدعى انكار زليخا نكند عاقبت دود دلش فاش كند از روزن * هركه از آتش دل سوزد و پيدا نكند مرد صاحب‌نظر آنست كه تا جان بودش * نتواند كه نظر در رخ زيبا نكند