مگر خواجو كه مرغان ضميرم * ز مستى همچو بلبل در خروشند
نگر كآزادگان گرده زبانند * چو سوسن جمله گوياى خموشند
380 [ كسى كه پشت بر آن روى چون نگار كند ]
ح
كسى كه پشت بر آن روى چون نگار كند * به اختيار هلاك خود اختيار كند
نه راى آنكه دلم دل ز يار برگيرد * نه روى آنكه تنم پشت بر ديار كند
ز روزگار هرآن محنتم كه پيش آمد * دلم شكايت آن هم به روزگار كند
بيا و بر سر چشمم نشين كه در قدمت * بسا كه ديده به دامن گهر نثار كند
به ناسزاى رقيب از تو گر كناره كنم * دلم سزاى من از ديده در كنار كند
اگر ز تربت من سر برآورد خارى * هنوز در دلم آن خار خارخار كند
ببوى خال تو جانم اسير زلف تو شد * براى مُهره كسى جان فداى مار كند
خمار مىكندم بىلب تو مى خوردن * اگرچه مست كى انديشه از خمار كند
گر از وصال تو خواجو اميد برگيرد * خيال روى تو بازش اميدوار كند
381 [ نور رويت تاب در شمع شبستان افكند ]
ش
نور رويت تاب در شمع شبستان افكند * اشكم آتش در دل لعل بدخشان افكند
اى بسا دود جگر كز مهر رويت هر شبى * شمع عالمتاب گردون در شبستان افكند
صوفى صافى گر از لعل تو جامى دركشد * خويشتن را در ميان مىپرستان افكند
راستى را تُرك تيرانداز مستت هر نفس * كشتهاى را از هوا بر خاك ميدان افكند
درج ياقوت گهرپوشت چو گردد درفشان * از تحيّر خون دل در جان مرجان افكند
يك نظر در كار خواجو كن كه هر شب در فراق * ز آتش مهرت شرر در كاخ كيوان افكند
نزد طوفان سرشكش بين كه ابر نوبهار * از حيا آب دهن بر روى عمّان افكند
382 [ تُركم از غمزه چو ناوك به كمان درفكند ]
ح
تُركم از غمزه چو ناوك به كمان درفكند * اى بسا فتنه كه هردم بجهان درفكند
كمر ار نكتهاى از وصف ميانش گويم * خويشتن را به فضولى به ميان درفكند