تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
مگر خواجو كه مرغان ضميرم * ز مستى همچو بلبل در خروشند نگر كآزادگان گرده زبانند * چو سوسن جمله گوياى خموشند

380 [ كسى كه پشت بر آن روى چون نگار كند ]

ح
كسى كه پشت بر آن روى چون نگار كند * به اختيار هلاك خود اختيار كند نه راى آنكه دلم دل ز يار برگيرد * نه روى آنكه تنم پشت بر ديار كند ز روزگار هرآن محنتم كه پيش آمد * دلم شكايت آن هم به روزگار كند بيا و بر سر چشمم نشين كه در قدمت * بسا كه ديده به دامن گهر نثار كند به ناسزاى رقيب از تو گر كناره كنم * دلم سزاى من از ديده در كنار كند اگر ز تربت من سر برآورد خارى * هنوز در دلم آن خار خارخار كند ببوى خال تو جانم اسير زلف تو شد * براى مُهره كسى جان فداى مار كند خمار مىكندم بىلب تو مى خوردن * اگرچه مست كى انديشه از خمار كند گر از وصال تو خواجو اميد برگيرد * خيال روى تو بازش اميدوار كند

381 [ نور رويت تاب در شمع شبستان افكند ]

ش
نور رويت تاب در شمع شبستان افكند * اشكم آتش در دل لعل بدخشان افكند اى بسا دود جگر كز مهر رويت هر شبى * شمع عالمتاب گردون در شبستان افكند صوفى صافى گر از لعل تو جامى دركشد * خويشتن را در ميان مىپرستان افكند راستى را تُرك تيرانداز مستت هر نفس * كشته‌اى را از هوا بر خاك ميدان افكند درج ياقوت گهرپوشت چو گردد درفشان * از تحيّر خون دل در جان مرجان افكند يك نظر در كار خواجو كن كه هر شب در فراق * ز آتش مهرت شرر در كاخ كيوان افكند نزد طوفان سرشكش بين كه ابر نوبهار * از حيا آب دهن بر روى عمّان افكند

382 [ تُركم از غمزه چو ناوك به كمان درفكند ]

ح
تُركم از غمزه چو ناوك به كمان درفكند * اى بسا فتنه كه هردم بجهان درفكند كمر ار نكته‌اى از وصف ميانش گويم * خويشتن را به فضولى به ميان درفكند