چون ننالم كآنكه فرياد گرفتاران ازوست * كى به فريادم رسد كو را گرفتاران بسند
ذرّه بارى از چه ورزد مهر و سوزد در هوا * زانكه چون او شاه انجم را هواداران بسند
اى كه گفتى هر زمان يارى گرفتن شرط نيست * ما ترا داريم و بس ليكن ترا ياران بسند
گر گنهكارم كه عمرى صرف كردم در غمت * بگذران از من كه همچون من گنهكاران بسند
بر اميد گنج خواجو از سر شوريدگى * دست در زلفش مزن كآنجا سيهماران بسند
376 [ چون خطّ سبز تو بر آفتاب بنويسند ]
ش
چون خطّ سبز تو بر آفتاب بنويسند * بدود دل سبق مشك ناب بنويسند
بسا كه بادهپرستان چشم ما هردم * برات مى بعقيق مذاب بنويسند
حديث لعل روانپرور تو مىخواران * بديده بر لب جام شراب بنويسند
معيّنست كه طوفان دگر پديد آيد * چو نام ديدهء ما بر سحاب بنويسند
سياهى ار نبود مردمان دريائى * حديث موج سرشكم به آب بنويسند
سواد شعر من و وصف آب ديده نجوم * شبان تيره به مشك و گلاب بنويسند
محرّران فلك شرح آه دلسوزم * نه يك رساله كه بر هفت باب بنويسند
چو روزنامهء روى تو در قلم گيرند * محقّقست كه بر آفتاب بنويسند
خطى كه مردم چشمم سواد كرد چو آب * مگر به خوندل او را جواب بنويسند
برات من چه بود گر بر آن لب شيرين * به مشك سوده ز بهر ثواب بنويسند
سزد كه بر رخ خواجو قلمزنان سرشك * دعاى خسرو عالىجناب بنويسند
377 [ هر نسخه كه در وصف خط يار نويسند ]
ش
هر نسخه كه در وصف خط يار نويسند * بايد كه سوادش به شب تار نويسند
در چين صفت جعد سمنساى نگارين * هر نيمشب از نافهء تاتار نويسند
اى بس كه چو من خاك شوم قصهء دردم * صاحبنظران بر دروديوار نويسند