تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
بايد كه حديث من ديوانهء سرمست * ارباب خرد بر دل هشيار نويسند هر نكته كه در سكّه من نقش بخوانند * آن را به طلا بر رخ دينار نويسند شرح خط سبز تو مقيمان سماوات * هر شام برين پردهء زنگار نويسند از تذكره روشن نشود قصّهء منصور * الّا كه به خون بر زبر دار نويسند گر در قلم آرند وفانامهء عشّاق * اول سخنم بر سر طومار نويسند هر جور كه برما كند آن يار جفاكار * شرطست كه ياران وفادار نويسند آن قصّه كه فرهاد زدى جامهء جان چاك * رسمست كه بر دامن كهسار نويسند مستان خرابات طرب‌نامهء خواجو * بر حاشيهء خانهء خمّار نويسند

378 [ مىكشندم بخرابات و در آن مىكوشند ]

ش
مىكشندم بخرابات و در آن مىكوشند * كه به يك جرعهء مى آب رخم بفروشند ديگران مست فتادند و قدح ما خورديم * پختگان سوخته و افسرده‌دلان مىجوشند باده از دست حريفان ترشروى منوش * كه به باطن همه نيشند و به ظاهر نوشند اى كه خواهى كه ز مى توبه دهى مستان را * با زمانى دگر افكن كه كنون بىهوشند مطربان گر جگر چنگ چنان نخراشند * مىپرستان جگرخسته چنين نخروشند تا كى از مهر تو هر شب چو شفق سوختگان * خون چشم از مژه پاشند و به دامن پوشند برفكن پرده ز رخسار كه صاحب‌نظران * همه چشمند و اگر در سخن آئى گوشند بلبلان چمن عشق تو همچون سوسن * همه تن جمله زبانند ولى خاموشند عيب خواجو نتوان كرد كه در مجلس ما * صوفيان نيز چو رندان همه دُردى نوشند

379 [ در آن مجلس كه جام عشق نوشند ]

ح
در آن مجلس كه جام عشق نوشند * كجا پند خردمندان نيوشند خداوندان دانش نيك دانند * كه مدهوشان خداوندان هوشند خوشا وقتى كه مستان جام نوشين * به ياد چشمهء نوش تو نوشند مكن قصد من مسكين كه خوبان * چنين در خون مسكينان نكوشند برون از زلف و رخسارت نديدم * كه بر مه سنبل مه‌پوش پوشند هنوزت جادوان در عين سحرند * هنوزت هندوان عنبرفروشند