بايد كه حديث من ديوانهء سرمست * ارباب خرد بر دل هشيار نويسند
هر نكته كه در سكّه من نقش بخوانند * آن را به طلا بر رخ دينار نويسند
شرح خط سبز تو مقيمان سماوات * هر شام برين پردهء زنگار نويسند
از تذكره روشن نشود قصّهء منصور * الّا كه به خون بر زبر دار نويسند
گر در قلم آرند وفانامهء عشّاق * اول سخنم بر سر طومار نويسند
هر جور كه برما كند آن يار جفاكار * شرطست كه ياران وفادار نويسند
آن قصّه كه فرهاد زدى جامهء جان چاك * رسمست كه بر دامن كهسار نويسند
مستان خرابات طربنامهء خواجو * بر حاشيهء خانهء خمّار نويسند
378 [ مىكشندم بخرابات و در آن مىكوشند ]
ش
مىكشندم بخرابات و در آن مىكوشند * كه به يك جرعهء مى آب رخم بفروشند
ديگران مست فتادند و قدح ما خورديم * پختگان سوخته و افسردهدلان مىجوشند
باده از دست حريفان ترشروى منوش * كه به باطن همه نيشند و به ظاهر نوشند
اى كه خواهى كه ز مى توبه دهى مستان را * با زمانى دگر افكن كه كنون بىهوشند
مطربان گر جگر چنگ چنان نخراشند * مىپرستان جگرخسته چنين نخروشند
تا كى از مهر تو هر شب چو شفق سوختگان * خون چشم از مژه پاشند و به دامن پوشند
برفكن پرده ز رخسار كه صاحبنظران * همه چشمند و اگر در سخن آئى گوشند
بلبلان چمن عشق تو همچون سوسن * همه تن جمله زبانند ولى خاموشند
عيب خواجو نتوان كرد كه در مجلس ما * صوفيان نيز چو رندان همه دُردى نوشند
379 [ در آن مجلس كه جام عشق نوشند ]
ح
در آن مجلس كه جام عشق نوشند * كجا پند خردمندان نيوشند
خداوندان دانش نيك دانند * كه مدهوشان خداوندان هوشند
خوشا وقتى كه مستان جام نوشين * به ياد چشمهء نوش تو نوشند
مكن قصد من مسكين كه خوبان * چنين در خون مسكينان نكوشند
برون از زلف و رخسارت نديدم * كه بر مه سنبل مهپوش پوشند
هنوزت جادوان در عين سحرند * هنوزت هندوان عنبرفروشند