تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
همچو نى گر در سماعت خرقه‌بازى آرزوست * دامن آن‌كس بچنگ آور كه نائى مىزند يك‌نفس با او بساز ار ره به جائى مىبرى * همدم او باش كو هم دم ز جائى مىزند گر نئى بيگانه خواجو حال خويش از نى شنو * زانكه آن دلخسته هم دم ز آشنائى مىزند

374 [ تا درد نيابند دوا را نشناسند ]

س
تا درد نيابند دوا را نشناسند * تا رنج نبيند شفا را نشناسند آنها كه چو ما ماهى اين بحر نگردند * شك نيست كه ماهيّت ما را نشناسند با عشق و هوا برگ و نوار است نيايد * خاموش كه عشّاق نوا را نشناسند منصور بقا از گذر دار فنا يافت * ناگشته فنا دار بقا را نشناسند تا معتكفان حرم كعبهء وحدت * خود را نشناسند خدا را نشناسند ياران وفادار جفا را نپسندند * خوبان جفاكار وفا را نشناسند آنها كه ندارند نم چشم و غم دل * خاصيّت اين آب‌وهوا را نشناسند با عشق تو زيبائى خوبان ننمايد * با پرتو خورشيد سها را نشناسند خواجو چه عجب باشد ارش كس نشناسد * شاهان جهاندار گدا را نشناسند

375 [ ساقيا مى زين فزون‌تر كن كه مىخواران بسند ]

ش
ساقيا مى زين فزون‌تر كن كه مىخواران بسند * همچو ما دُردىكشان در كوى خمّاران بسند ساغر وصل ار به بيداران مجلس مىرسد * سر برآر از خواب و مى درده كه بيداران بسند گر سبك‌دل گشتم از رطل گران عيبم مكن * زانكه در بزم سبك روحان سبكساران بسند اى عزيزان گر به صد جان مىنهند ارزان بود * يوسف ما را كه در مصرش خريداران بسند چشم مستت كو طبيب درد بىدرمان ماست * گو نگاهى كن كه در هر گوشه بيماران بسند