371 [ مرغان اين چمن همه بىبال و بىپرند ]
س
مرغان اين چمن همه بىبال و بىپرند * مردان اين قدم همه بىپا و بىسرند
از جسم و جان برى وز كونين فارغند * با خاك ره برابر و از عرش برترند
روح مجسّمند نه جسم مروّحند * نور مصوّرند نه شمع منوّرند
بر عرصهء حدوث قدم در قدم زنند * در مجلس وجود شراب از عدم خورند
شرب از حياض قدسى كرّوبيان كنند * نزل از رياض علوى روحانيان برند
كى آشيان نهند درين خاكدان از آنك * شهباز عرشيّند كه در لا مكان پرند
عبهر مثال معتل و اجوف نهندشان * امّا بدان صحيح كه سالم چو عرعرند
سلطان تختگاه و اقاليم وحدتند * ليكن برى ز ملكت و فارغ ز لشكرند
خواجو گداى درگه ارباب فقر باش * كانها كه مفلسند بمعنى توانگرند
372 [ چون ترك من سپاه حبش به رختن زند ]
ح
چون ترك من سپاه حبش به رختن زند * از مشگ سوده سلسله بر نسترن زند
كار دلم چو طرّهء مشگين مشگبيز * برهم زند چو سنبل تر بر سمن زند
گر بگذرد به چين سر زلف او صبا * هر لحظه دم ز نافهء مشگ ختن زند
لعلش به گاه نطق چو گوهرفشان شود * صد طعنه بر طويلهء درّ عدن زند
در آرزوى عارض و بالاش عندليب * هنگامه بر فراز گل و نارون زند
هر شب فضاى كوى تو خلوتسراى ماست * آرى اويس نوبت عشق از قرن زند
اى باغبان ز غلغل بلبل عجب مدار * سلطان گل چو خيمه بصحن چمن زند
خواجو چو زير خاك شود در هواى تو * از سوز سينه آتش دل در كفن زند
373 [ هم عفى اللّه نى كه ما را مرحبائى مىزند ]
س
هم عفى اللّه نى كه ما را مرحبائى مىزند * عارفان را در سراندازى صلائى مىزند
آشنايان را ز بىخويشى نشانى مىدهد * بينوايان را ز بىبرگى نوائى مىزند
اهل معنى را كه از صورت تبرّا كردهاند * هر نفس در عالم معنى ندائى مىزند
مىسرايد همچو مرغان سرائى وز نفس * هردم آتش همچو باد اندر سرائى مىزند