364 [ همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند ]
س
همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند * از خبر رفتيم و ما را بىخبر بگذاشتند
بر ميان از مو كمر بستند و اين شوريده را * همچو موى آشفته بر كوه و كمر بگذاشتند
بر سر راه او فتادم تا ز من برنگذرند * همچو خاك ره مرا بر رهگذر بگذاشتند
شمع را در آتش و سوز جگر بگداختند * طوطى شيرينسخن را بىشكر بگذاشتند
بلبل شوريدهدل را از چمن كردند دور * طوطى شيرينسخن را بىشكر بگذاشتند
پيشتر رفتيم و ما را نيشتر بر جان زدند * وينچنين با ريش و زخم نيشتر بگذاشتند
بىغبارى از چه ما را خاك راه انگاشتند * بىخطائى از چه ما را در خطر بگذاشتند
كار خواجو زير و بالا بود چون دور فلك * كار او را بين كه چون زير و زبر بگذاشتند
365 [ دل مجروح مرا آگهى از جان دادند ]
ح
دل مجروح مرا آگهى از جان دادند * جان غمگين مرا مژدهء جانان دادند
پيش خسرو سخن شكّر شيرين گفتند * بزليخا خبر از يوسف كنعان دادند
آدم غمزده را بوى بهشت آوردند * مرغ را باز بشارت ز گلستان دادند
خبر چشمهء حيوان به سكندر بردند * مژدهء خاتم دولت بسليمان دادند
هودج ويس به منزلگه رامين بردند * پايهء سلطنت شاه به دربان دادند
دعد را پرده ز رخسار رباب افكندند * ذرّه را رفعت خورشيد درخشان دادند
عام را خلعت خاص از بر شاه آوردند * خضر را شربتى از چشمهء حيوان دادند
تشنهء باديه را باز رساندند به آب * كشتهء معركه را بار دگر جان دادند
باغ را رونقى از سرو روان افزودند * كاخ را زينتى از شمع شبستان دادند
مژدهء آمدن خواجه به خواجو بردند * بنده را آگهى از حضرت سلطان دادند
366 [ دوش چون در شكن طرّهء شب چين دادند ]
ح
دوش چون در شكن طرّهء شب چين دادند * مژدهء آمدن آن صنم چين دادند
بيدلان را سخنى از رخ دلبر گفتند * بلبلان را خبرى از گل نسرين دادند
به اسيران بلا ملك امان فرمودند * به فقيران گدا گنج سلاطين دادند