تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠

364 [ همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند ]

س
همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتند * از خبر رفتيم و ما را بىخبر بگذاشتند بر ميان از مو كمر بستند و اين شوريده را * همچو موى آشفته بر كوه و كمر بگذاشتند بر سر راه او فتادم تا ز من برنگذرند * همچو خاك ره مرا بر رهگذر بگذاشتند شمع را در آتش و سوز جگر بگداختند * طوطى شيرين‌سخن را بىشكر بگذاشتند بلبل شوريده‌دل را از چمن كردند دور * طوطى شيرين‌سخن را بىشكر بگذاشتند پيشتر رفتيم و ما را نيشتر بر جان زدند * وينچنين با ريش و زخم نيشتر بگذاشتند بىغبارى از چه ما را خاك راه انگاشتند * بىخطائى از چه ما را در خطر بگذاشتند كار خواجو زير و بالا بود چون دور فلك * كار او را بين كه چون زير و زبر بگذاشتند

365 [ دل مجروح مرا آگهى از جان دادند ]

ح
دل مجروح مرا آگهى از جان دادند * جان غمگين مرا مژدهء جانان دادند پيش خسرو سخن شكّر شيرين گفتند * بزليخا خبر از يوسف كنعان دادند آدم غم‌زده را بوى بهشت آوردند * مرغ را باز بشارت ز گلستان دادند خبر چشمهء حيوان به سكندر بردند * مژدهء خاتم دولت بسليمان دادند هودج ويس به منزلگه رامين بردند * پايهء سلطنت شاه به دربان دادند دعد را پرده ز رخسار رباب افكندند * ذرّه را رفعت خورشيد درخشان دادند عام را خلعت خاص از بر شاه آوردند * خضر را شربتى از چشمهء حيوان دادند تشنهء باديه را باز رساندند به آب * كشتهء معركه را بار دگر جان دادند باغ را رونقى از سرو روان افزودند * كاخ را زينتى از شمع شبستان دادند مژدهء آمدن خواجه به خواجو بردند * بنده را آگهى از حضرت سلطان دادند

366 [ دوش چون در شكن طرّهء شب چين دادند ]

ح
دوش چون در شكن طرّهء شب چين دادند * مژدهء آمدن آن صنم چين دادند بيدلان را سخنى از رخ دلبر گفتند * بلبلان را خبرى از گل نسرين دادند به اسيران بلا ملك امان فرمودند * به فقيران گدا گنج سلاطين دادند