360 [ اين دلبران كه پرده برخ دركشيدهاند ]
ح
اين دلبران كه پرده برخ دركشيدهاند * هريك به غمزه پردهء خلقى دريدهاند
از شير و سلسبيل مگر در جوار قدس * اندر كنار رحمت حق پروريدهاند
يا طوطيان روضهء خلدند گوئيا * كز آشيان عالم علوى پريدهاند
از كلك نقشبند ازل بر بياض مهر * آن نقطههاى خال چه زيبا چكيدهاند
گوئى مگر بتان تتارند كز ختا * از بهر دل ربودن مردم رسيدهاند
بر طرف صبح سلسله از شام بستهاند * بر گرد ماه خطّ معنبر كشيدهاند
كرّوبيان عالم بالا و ان يكاد * بر استواى قامت ايشان دميدهاند
صاحبدلان ز شوق مرقّع فكندهاند * بر آستان دير مغان آرميدهاند
از بهر نرد درد غم عشق دلبران * بر سطح دل بساط الم گستريدهاند
خواجو برو به چشم تامل نگاه كن * بر اهل دل كه گوشهء عزلت گزيدهاند
361 [ زهى زلفت گرهگيرى پر از بند ]
س
زهى زلفت گرهگيرى پر از بند * لب لعلت نمكدانى پر از قند
نقاب ششترى از ماه بگشاى * طناب چنبرى بر مشترى بند
سرم بر كف ز دستان تو تا كى * دلم در خون ز هجران تو تا چند
كسى كو خويش را در يار پيوست * كجا ياد آورد از خويش و پيوند
دلا گر عاشقى ترك خرد گير * كه قدر عشق نشناسد خردمند
ببين فرهاد را كز شور شيرين * به يك موى از كمر خود را درافكند
چرا عمر عزيز آمد به پايان * من و يعقوب را در هجر فرزند
تحمّل مىكنم بار گران را * ولى ديوانه سر مىگردم از بند
چو جز دلبر نمىبينم كسى را * كرا با او توانم كرد مانند
بزن مطرب نوائى از سپاهان * كه دل بگرفت ما را از نهاوند
كند خواجو هواى خاك كرمان * ولى پايش به سنگ آيد ز الوند