تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨

360 [ اين دلبران كه پرده برخ دركشيده‌اند ]

ح
اين دلبران كه پرده برخ دركشيده‌اند * هريك به غمزه پردهء خلقى دريده‌اند از شير و سلسبيل مگر در جوار قدس * اندر كنار رحمت حق پروريده‌اند يا طوطيان روضهء خلدند گوئيا * كز آشيان عالم علوى پريده‌اند از كلك نقشبند ازل بر بياض مهر * آن نقطه‌هاى خال چه زيبا چكيده‌اند گوئى مگر بتان تتارند كز ختا * از بهر دل ربودن مردم رسيده‌اند بر طرف صبح سلسله از شام بسته‌اند * بر گرد ماه خطّ معنبر كشيده‌اند كرّوبيان عالم بالا و ان يكاد * بر استواى قامت ايشان دميده‌اند صاحبدلان ز شوق مرقّع فكنده‌اند * بر آستان دير مغان آرميده‌اند از بهر نرد درد غم عشق دلبران * بر سطح دل بساط الم گستريده‌اند خواجو برو به چشم تامل نگاه كن * بر اهل دل كه گوشهء عزلت گزيده‌اند

361 [ زهى زلفت گره‌گيرى پر از بند ]

س
زهى زلفت گره‌گيرى پر از بند * لب لعلت نمكدانى پر از قند نقاب ششترى از ماه بگشاى * طناب چنبرى بر مشترى بند سرم بر كف ز دستان تو تا كى * دلم در خون ز هجران تو تا چند كسى كو خويش را در يار پيوست * كجا ياد آورد از خويش و پيوند دلا گر عاشقى ترك خرد گير * كه قدر عشق نشناسد خردمند ببين فرهاد را كز شور شيرين * به يك موى از كمر خود را درافكند چرا عمر عزيز آمد به پايان * من و يعقوب را در هجر فرزند تحمّل مىكنم بار گران را * ولى ديوانه سر مىگردم از بند چو جز دلبر نمىبينم كسى را * كرا با او توانم كرد مانند بزن مطرب نوائى از سپاهان * كه دل بگرفت ما را از نهاوند كند خواجو هواى خاك كرمان * ولى پايش به سنگ آيد ز الوند