چشم سرمستان درياكش نگر وقت صبوح * تا ببينى چشمهها را كآب دريا بردهاند
ما برون افتادهايم از پردهء تقوى و ليك * پردهسازان نگارين همچنان در پردهاند
دُردنوشان به سكه اشك از چشم ساغر راندهاند * خون دل در صحن شادروان به جوش آوردهاند
ساقيا چون پختگان را ز آتش مىسوختى * گرم كن خامان عشرتخانه را كافسردهاند
اهل دل گر جان بر آن سرو روان افشاندهاند * از نسيم گلشن وصلش روان پروردهاند
بر دل رندان صاحبدرد اگر آزارهاست * پارسايان بارى از رندان چرا آزردهاند
خيز خواجو وز در خلوتگه مستان درآى * نيستان را بين كه ترك ملك هستى كردهاند
قوت جان از خون دل ساز و ز عالم گوشهگير * زانكه مردان سالها در گوشهها خون خوردهاند
359 [ خورشيد را به سايهء شب درنشاندهاند ]
س
خورشيد را به سايهء شب درنشاندهاند * شب را به پاسبانى اختر نشاندهاند
چيپور را ممالك فغفور دادهاند * مهراج را بمسند خان برنشاندهاند
تا خود چه ديدهاند كه چيپال هند را * تركان به پادشاهى خاور نشاندهاند
همچون مگس به تنگ شكر برنشسته است * خالى كه بر عقيق چو شكّر نشاندهاند
گوئى كه دانهاى بقمر برفشاندهاند * يا مهرهاى ز غاليه درخور نشاندهاند
يا خازنان روضهء رضوان بلال را * در باغ خلد بر لب كوثر نشاندهاند
گفتم كه خال همچو سيه دانهء ترا * بر قرص آفتاب چه درخور نشاندهاند
گفتا بروم خسرو اقليم زنگ را * گوئى كه بر نيابت قيصر نشاندهاند
برخيز و بادهنوش كه مستان صبحخيز * آتش به آب ديدهء ساغر نشاندهاند
خون جگر كه بر رخ خواجو چكيده است * ياقوتپارهئيست كه در زر نشاندهاند