362 [ اى ساربان بقتل ضعيفان كمر مبند ]
ش
اى ساربان بقتل ضعيفان كمر مبند * برگير بارم از دل و بار سفر مبند
در اشك ما نگه كن و از سيم درگذر * بر روى ما نظر فكن و نقش زر مبند
ما را چو در سلاسل زلفت مقيّديم * پاى دلشكسته به زنجير درمبند
فرهاد را مكش به جدائى و در غمش * هردم خروش و غلغله در كوه و درمبند
اى دل مگر به ياد ندارى كه گفتمت * چندين طمع بر آن بت بيدادگر مبند
ور آبروى بايدت اى چشم دُرفشان * بر ياد لعل او سر دُرج گهر مبند
اى باغبان گرم ندهى ره بهپاى گل * گلزار را به روى من خسته در مبند
چون سرو اگر چنان كه سرافرازيت هواست * چون نى به قصد بىسر و پايان كمر مبند
چشمم كه در هواى رخت بازگشته است * مرغ دل مرا مشكن بالوپر مبند
بىجرم اگرچه از نظر افكندهاى مرا * بگشاى پرده از رخ و راه نظر مبند
خواجو چو نيست در شب هجران اميد روز * با تيره شب بسر بر و دل در سحر مبند
363 [ عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند ]
س
عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند * سلطان ننهد بنده محنتزده را بند
اى يار عزيز انده دورى تو چه دانى * من دانم و يعقوب فراق رخ فرزند
از ديدهء رودآور اگر سيل برانم * چون دجلهء بغداد شود دامن الوند
عيبم مكن اى خواجه كه در عالم معنى * جهلست خردمندى و ديوانه خردمند
تا جان بود از مهر رخش برنكنم دل * گر مير نهد بندم و گر پير دهد پند
آن فتنه كدامست كه بنياد جهانى * چون پرده ز رخسار برافكند برافكند
بر من مفشان دست تعنّت كه به شمشير * از لعل تو دل برنكنم چون مگس از قند
در ديدهء من حسرت رخسار تو تا كى * در سينهء من آتش هجران تو تا چند
ناچار چو شد بندهء فرمان تو خواجو * چون گردن طاعت ننهد پيش خداوند