چون به بدنامى برآمد نام خواجو در جهان * نيكنام آنها كه ترك نيكنامى كردهاند
356 [ خورشيد را ز مشك زرهپوش كردهاند ]
ح
خورشيد را ز مشك زرهپوش كردهاند * وانگه بهانه زلف و بناگوش كردهاند
از پردلى دو هندوى كافر نژادشان * با آفتاب دست در آغوش كردهاند
در تاب رفتهاند و برآشفته كز چه روى * تشبيه ما بسنبل مهپوش كردهاند
كردند ترك صحبت عهد قديم را * معلوم مىشود كه فراموش كردهاند
هر شب مغنّيان ضميرم ز سوز عشق * بر قول بلبلان سحر گوش كردهاند
منعم مكن ز باده كه ارباب عقل را * از جام عشق واله و مدهوش كردهاند
خواجو بنوش دُردى عشقش كه عاشقان * خون خوردهاند و نيش جفا نوش كردهاند
357 [ شام خونآشام گيسو را اگر چين كردهاند ]
ح
شام خونآشام گيسو را اگر چين كردهاند * زلف پرچين را چرا بر صبح پرچين كردهاند
خال هندو را خطى از نيمروز آوردهاند * چين گيسو را ز رخ بتخانهء چين كردهاند
گر ببخت شور من ابرو ترش كردند باز * عيش تلخم را به شكرخنده شيرين كردهاند
تا چه سحرست اينكه بر گل نقش مانى بستهاند * تا چه حالست اينكه بر مه خال مشكين كردهاند
آن خط عنبرشكن بر برگ گل دانى چراست * نافه مشكست كاندر جيب نسرين كردهاند
و آن رخ گلرنگ و قد چون صنوبر گوئيا * گلستانى بر فراز سرو سيمين كردهاند
مهرورزان ز اشتياق طلعتش شب تا سحر * چشم شبپيماى را در ماه و پروين كردهاند
دردمندان محبّت بر اميد مرهمى * آستانش هر شبى تا روز بالين كردهاند
خسروان در آرزوى شكّرش فرهادوار * جان شيرين را فداى جان شيرين كردهاند
كفر زلفش چون بلاى دين و دل شد زان سبب * همچو خواجو اهل دل ترك دل و دين كردهاند
358 [ زندهاند آنها كه پيش چشم خوبان مردهاند ]
ش
زندهاند آنها كه پيش چشم خوبان مردهاند * مردهدل جمعى كه دل دادند و جان نسپردهاند