حال رنگ رخ خواجو چه دهم شرح كه از دوست * هركه را سكّه درستست بزر بازنماند
352 [ گلاندامى كه گلگون مىدواند ]
ح
گلاندامى كه گلگون مىدواند * بدان نازك تنى چون مىدواند
به گاه جلوه از چابكسوارى * فرس بر شاه گردون مىدواند
مگر خونم بخواهد ريخت امشب * كه بر عزم شبيخون مىدواند
چو گلگون سرشكم مردم چشم * ز راه ديده بيرون مىدواند
چنانش گرم رو بينم كه چون آب * دمادم تا بجيحون مىدواند
برو در خواهد آمد خون چشمم * بدين گرمى كه گلگون مىدواند
سپهرم در پى خورشيدرويان * بگرد ربع مسكون مىدواند
چنين كز چشم خواجو مىرود اشك * عجب نبود گرش خون مىدواند
353 [ اگر ز پيش برانى مرا كه برخواند ]
س
اگر ز پيش برانى مرا كه برخواند * وگر مراد نبخشى كه از تو بستاند
بدست تست دلم حال او تو مىدانى * كه سوز آتش پروانه شمع مىداند
چه اوفتاد كه آن سرو سيمتن برخاست * خبر بريد بدهقان كه سرو ننشاند
برفت آنكه بلاى دلست و راحت جان * مگر خداى تعالى بلا بگرداند
چراغ مجلس روحانيان فروميرد * گر او به جلوهگرى آستين برافشاند
تحيّتى كه فرستاده شد بدان حضرت * گر ابن مقله ببيند در آن فروماند
به خون ديده ازآنرو نوشتهام روشن * كه هركسش كه ببيند چو آب برخواند
دبير سرّ دلم فاش كرد و معذورست * چگونه آتش سوزان به نى بپوشاند
سرشك ديدهء خواجو چنين كه مىبينم * اگر به كوه رسد سنگ را بغلتاند
354 [ آن خطّ شب مثال كه بر خور نوشتهاند ]
س
آن خطّ شب مثال كه بر خور نوشتهاند * يا رب چه دلفريب و چه درخور نوشتهاند
از خضر نامهاى بلب چشمهء حيات * گوئى محرّران سكندر نوشتهاند