347 [ ماجرائى كه دل سوخته مىپوشاند ]
ح
ماجرائى كه دل سوخته مىپوشاند * ديده يكيك همه چون آب فرومىخواند
چون تو در چشم من آئى چكند مردم چشم * كه به دامن گهر اندر قدمت نفشاند
مه چه باشد كه به روى تو برابر كنمش * يا ز رخسار تو گويم كه به جائى ماند
حال من زلف تو تقرير كند موى به موى * ورنه مجموع كجا حال پريشان داند
من ديوانه چو دل بر سر زلفت بستم * ازچهرو زلف توام سلسله مىجنباند
مرض عشق مرا عرضه مده پيش طبيب * كه به درمان من سوختهدل درماند
از چه نالم چو فغانم همه از خويشتنست * بده آن باده كه از خويشتنم بستاند
به كجا ! مىرود اين فتنه كه برخاسته است * كيست كاين فتنه برخاسته را بنشاند
وه كه خواجو به گه نطق چه شيرينسخنست * مگر از چشمهء نوش تو سخن مىراند
348 [ دل بدست يار و غم در دل بماند ]
س
دل بدست يار و غم در دل بماند * خارم اندر پاى و پا در گل بماند
ما فرورفتيم در درياى عشق * وانكه عاقل بود بر ساحل بماند
ساربان آهسته رو كاصحاب را * چشم حسرت در پى محمل بماند
كى تواند زد قدم با كاروان * ناتوانى كاندرين منزل بماند
يادگار كشتگان ضرب عشق * نيمجانى بود و با قاتل بماند
اى پسر گر عاقلى ديوانه شو * كآنكه او ديوانه شد عاقل بماند
كبك را بنگر كه چون شد پايبند * چشم بازش در پى طغرل بماند
هركه او در عاشقى عالم نشد * تا قيامت همچنان جاهل بماند
دل چو رويش ديد و جان را در نباخت * خاطر خواجو عظيم از دل بماند
349 [ ما بر كنار و با تو كمر در ميان بماند ]
ح
ما بر كنار و با تو كمر در ميان بماند * وان چشم پرخمار چنان ناتوان بماند
از پيش من برفتى و خون دل از پيت * از چشم من روان شد و چشمم در آن بماند
گفتم كه نكتهاى ز دهانت كنم بيان * از شور پستهات سخنم در دهان بماند