مگر بريد صبا اشتياق نامهء خواجو * بكوى يار كند منزل و بيار رساند
345 [ درد من دلخسته به درمان كه رساند ]
ش
درد من دلخسته به درمان كه رساند * كار من بيچاره به سامان كه رساند
از ذرّه حديثى بر خورشيد كه گويد * وز مصر نسيمى سوى كنعان كه رساند
دل را نظرى از رخ دلدار كه بخشد * جان را شكرى از لب جانان كه رساند
از مور پيامى بسليمان كه گذارد * وز مرغ سلامى به گلستان كه رساند
آدم كه بشد كوثرش از ديدهء پرآب * بازش بسوى روضهء رضوان كه رساند
شد عمر درين ظلمت دلگير به پايان * ما را بلب چشمهء حيوان كه رساند
گر فيض نه از ديده رسد سوختگان را * هردم بره باديه باران كه رساند
درويش كه همچون سگش از پيش برانند * او را به سراپردهء سلطان كه رساند
بىجاذبهاى قطع منازل كه تواند * بىراهبرى راه بيابان كه رساند
شد سوخته از آتش دورى دل خواجو * اين قصّهء دلسوز بكرمان كه رساند
346 [ گويند كه صبر آتش عشقت بنشاند ]
س
گويند كه صبر آتش عشقت بنشاند * زان سروقد آزاد نشستن كه تواند
ساقى قدحى زان مى دوشينه به من ده * باشد كه مرا يكنفس از خود برهاند
مورى اگر از ضعف بگيرد سر دستم * تا دم بزنم گرد جهانم بدواند
افكند سپهرم به ديارى كه وجودم * گر خاك شود باد بكرمان نرساند
فرياد كه گر تشنه در اين شهر بميرم * جز ديده كس آبى بلبم برنچكاند
گويم كه دمى با من دلسوخته بنشين * برخيزد و بر آتش تيزم بنشاند
چون مىگذرى عيب نباشد كه بپرسى * كان خستهء دلسوخته چون مىگذراند
بر حسن مكن تكيه كه دوران لطافت * با كس بنمىماند و كس با تو نماند
دانى كه چرا نام تو در نامه نيارم * زيرا كه نخواهم كه كسى نام تو داند
روزى كه نماند ز غم عشق تو خواجو * اسرار غمش بر ورق دهر بماند