به فرهاد ار رسد پيغام شيرين * ز شادى جان شيرين برفشاند
اگر دهقان چنان سروى بيابد * بجاى چشمه بر چشمش نشاند
سرشكم مىدود بر چهرهء زرد * تو پندارى كه خونش مىدواند
نمىبينم كسى جز ديدهء تر * كه آبى بر لب خشكم چكاند
به جامى باده دستم گير ساقى * كه يك ساعت ز خويشم وارهاند
صبا گر بگذرى روزى به كويش * بگو خواجو سلامت مىرساند
343 [ حديث جان بجز جانان نداند ]
س
حديث جان بجز جانان نداند * كه جز جانان كسى در جان نداند
مرا با درد خود بگذار و بگذر * كه كس درد مرا درمان نداند
روا باشد كه دور از حضرت شاه * بميرد بنده و سلطان نداند
اگر بلبل برون آيد ز بستان * ز سرمستى ره بستان نداند
ز رخ دور افكن آن زلف سيه را * كه هندو قدر تركستان نداند
بگردان ساغر و پيمانه در ده * كه آن پيمانشكن پيمان نداند
مى صافى به صوفى ده كه هشيار * حديث عشرت مستان نداند
دلا در راه حسرت منزلى هست * كه هركس ره نرفتست آن نداند
بگو خواجو بدانا قصهء عشق * كه كافر معنى ايمان نداند
344 [ كه مىرود كه پيامم به شهرِ يار رساند ]
ش
كه مىرود كه پيامم به شهرِ يار رساند * حديث بندهء مخلص به شهريار رساند
درود ديدهء گوهر نثار لعل فشانم * بدان عقيق گهرپوش آبدار رساند
دعا و خدمت مىخوارگان بوقت صبوحى * بدان دو نرگس ميگون پرخمار رساند
ز راه لطف بجز باد نوبهار كه باشد * كه حال بلبل بيدل به نوبهار رساند
اگر به نامه غم روزگار باز نمايم * كسى كه نامه رساند به روزگار رساند
هوا گرفتم و جان را بدست آه سپردم * ببوى آنكه چو بادش بدان ديار رساند
تنم ز ضعف چنان شد كه بادش ار بربايد * به يكنفس به سر كوى آن نگار رساند
ولى به منزل ياران نسيم باد بهاران * گمان مبر كه ز خاكم بجز غبار رساند