340 [ سرّيست مرا با تو كه اغيار نداند ]
ح
سرّيست مرا با تو كه اغيار نداند * كاسرار مى عشق تو هشيار نداند
در دايرهء عشق هرآنكس كه نهد پاى * از شوق خطت نقطهء ز پرگار نداند
گر بلبل دلسوخته بيرون رود از باغ * باز از سر مستى ره گلزار نداند
هركس كه گرفتار نگردد به كمندى * در قيد غمت حال گرفتار نداند
تا تلخى هجران نكشد خسرو پرويز * قدر لب شيرين شكربار نداند
هر دل كه نشد فتنه از آن نرگس بيمار * حال من دلخستهء بيمار نداند
چون حال دل از زلف تو پوشيده توان داشت * كان هندوى دل دزد سيهكار نداند
اى باد صبا حال من ار زانك توانى * با يار چنان گوى كه اغيار نداند
خواجو كه درين واقعه بيچاره فروماند * عيبش مكن ار چارهء اين كار نداند
341 [ كس حال من سوخته جز شمع نداند ]
ش
كس حال من سوخته جز شمع نداند * كو بر سر من شب همه شب اشك فشاند
دلبستگيى هست مرا با وى ازآنروى * كز سوخته حالى به من سوخته ماند
گر خسته شوم بر سر من زنده بدارد * ور تشنه شوم در نظرم سيل براند
زنجير دل تافته را در غم و دردم * گر رشتهء جانست بهم درگسلاند
بيرون ز من دلشده و شمع جگرسوز * سر باختن و پاى فشردن كه تواند
گر شمع چراغ دل من برنفروزد * شبهاى غم هجر به پايان كه رساند
آنكس كه چو شمعم بكشد در شب حيرت * از سوختن و ساختنم باز رهاند
حال جگر ريش من و سوز دل شمع * هركس كه نويسد ز قلم خون بچكاند
از شمع بپرسيد حديث دل خواجو * كاندوه دل سوختگان سوخته داند
342 [ عجب دارم گر او حالم نداند ]
ح
عجب دارم گر او حالم نداند * كه مشك و بىزرى پنهان نماند
يقينم كان صنم بر ناتوانان * اگر رحمت نمايد مىتواند
دلم ندهد كه ندهم دل به دستش * گرم او دل دهد ور جان ستاند