تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩

340 [ سرّيست مرا با تو كه اغيار نداند ]

ح
سرّيست مرا با تو كه اغيار نداند * كاسرار مى عشق تو هشيار نداند در دايرهء عشق هرآن‌كس كه نهد پاى * از شوق خطت نقطهء ز پرگار نداند گر بلبل دلسوخته بيرون رود از باغ * باز از سر مستى ره گلزار نداند هركس كه گرفتار نگردد به كمندى * در قيد غمت حال گرفتار نداند تا تلخى هجران نكشد خسرو پرويز * قدر لب شيرين شكربار نداند هر دل كه نشد فتنه از آن نرگس بيمار * حال من دل‌خستهء بيمار نداند چون حال دل از زلف تو پوشيده توان داشت * كان هندوى دل دزد سيه‌كار نداند اى باد صبا حال من ار زانك توانى * با يار چنان گوى كه اغيار نداند خواجو كه درين واقعه بيچاره فروماند * عيبش مكن ار چارهء اين كار نداند

341 [ كس حال من سوخته جز شمع نداند ]

ش
كس حال من سوخته جز شمع نداند * كو بر سر من شب همه شب اشك فشاند دل‌بستگيى هست مرا با وى ازآن‌روى * كز سوخته حالى به من سوخته ماند گر خسته شوم بر سر من زنده بدارد * ور تشنه شوم در نظرم سيل براند زنجير دل تافته را در غم و دردم * گر رشتهء جانست بهم درگسلاند بيرون ز من دل‌شده و شمع جگرسوز * سر باختن و پاى فشردن كه تواند گر شمع چراغ دل من برنفروزد * شبهاى غم هجر به پايان كه رساند آن‌كس كه چو شمعم بكشد در شب حيرت * از سوختن و ساختنم باز رهاند حال جگر ريش من و سوز دل شمع * هركس كه نويسد ز قلم خون بچكاند از شمع بپرسيد حديث دل خواجو * كاندوه دل سوختگان سوخته داند

342 [ عجب دارم گر او حالم نداند ]

ح
عجب دارم گر او حالم نداند * كه مشك و بىزرى پنهان نماند يقينم كان صنم بر ناتوانان * اگر رحمت نمايد مىتواند دلم ندهد كه ندهم دل به دستش * گرم او دل دهد ور جان ستاند