چون ز عشق كمرت كوه گرفتم * سيلم از خون جگر بر كمر آمد
گر دمى بر سر بالين من آئى * همه گويند كه عمرت بسر آمد
كامم اين بود كه جان بر تو فشانم * عاقبت كام من خسته برآمد
خواجو آن نيست كه از درد بنالد * گرچه پيكان غمش بر جگر آمد
336 [ مراد بين كه به پيش مريد بازآمد ]
ش
مراد بين كه به پيش مريد بازآمد * بشد چو جوهر فرد و فريد بازآمد
سعادتيست كه آنكس كه سعد اكبر ماست * به فال سعد برفت و سعيد بازآمد
بعيد نبود اگر جان ما شود قربان * چو يار ما ز ديارى بعيد بازآمد
بگوى نوبت نوروز و ساز عيد بساز * كه رفت روزه و هنگام عيد بازآمد
بگير جامه و جامم بده كه واعظ شهر * قدح گرفت وز وعد وعيد بازآمد
بيار باده كه هركو بشد ز راه سداد * بكوى ميكده رفت و سديد بازآمد
فلك نگين سليمان بدست آنكس داد * كه از تتبع ديو مَريد بازآمد
جهان مثال ارادت بنام آنكس خواند * كه شد بملك مراد و مُريد بازآمد
بجز مطاوعت و انقياد سلطان نيست * عبادتى كه به كار عبيد بازآمد
كسى كه در صف عشق آمد و شهادت يافت * بشد بعزم غزا و شهيد بازآمد
ز كوى محمدت آنكس كه خيمه بيرون زد * ذميم رفت و ليكن حميد بازآمد
شد آشيانه وحدت مقام شهبازى * كه از نشيمن كثرت وحيد بازآمد
كسى كه مرشد ارباب شوق شد خواجو * عبور كرد ز رشد و رشيد بازآمد
337 [ يار ثابتقدم اينك ز سفر بازآمد ]
ش
يار ثابتقدم اينك ز سفر بازآمد * و گر از پاى درافتاد بسر بازآمد
ظاهر آنست كزين پس گهر ارزان گردد * كه چو دريا شد و چون كان گهر بازآمد
آنكه در رستهء بازار وفا زر مىزد * در رخ خويش نظر كرد و ز زر بازآمد
گرچه طوطى ز شكر نيك به تنگ آمده بود * دگر از آرزوى تنگ شكر بازآمد
بلبل مست نگر باز كه چون باد بهار * به هواى سمن و سنبل تر بازآمد
شمع كو مجلس اصحاب منور مىداشت * با دلى تافته و سوز جگر بازآمد