تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩

317 [ روى نكو بىوجود ناز نباشد ]

س
روى نكو بىوجود ناز نباشد * ناز چه ارزد اگر نياز نباشد راه حجاز ار اميد وصل توان داشت * بر قدم رهروان دراز نباشد مست مى عشق را نماز مفرماى * كآنكه نميرد برو نماز نباشد مطرب دستان‌سراى مجلس او را * سوز بود گرچه هيچ ساز نباشد حيف بود دست شه به خون گدايان * صيد ملخ كار شاه‌باز نباشد بنده چو محمود شد خموش كه سلطان * در ره معنى بجز اياز نباشد پيش كسانى كه صاحبان نيازند * هيچ تنعّم وراى ناز نباشد خاطر مردم بلطف صيد توان كرد * دل نبرد هركه دلنواز نباشد كس متصور نمىشود كه چو خواجو * هندوى آن چشم تركتاز نباشد

318 [ مردان اين قدم را بايد كه سر نباشد ]

ح
مردان اين قدم را بايد كه سر نباشد * مرغان اين چمن را بايد كه پر نباشد آن سر كشد درين كو كز خود برون نهد پى * وان پا نهد درين ره كش بيم سر نباشد در راه عشق نبود جز عشق رهنمائى * زيرا كه هيچ راهى بىراهبر نباشد تير بلاى او را جز دل هدف نشايد * تيغ جفاى او را جز جان سپر نباشد هركو قدح ننوشد صافى درون نگردد * وانكو نظر نبازد صاحب‌نظر نباشد گر وصل پادشاهى حاصل كند گدائى * با دوست ملك عالم سهلست اگر نباشد جز روى ويس رامين گل در چمن نبيند * پيش عقيق شيرين قدر شكر نباشد چون طرّهء تو يارا دور از رخ تو ما را * آمد شبى كه آن را هرگز سحر نباشد از بنده زر چه خواهى ز آن رو كه عاشقان را * بيرون ز روى چون زر وجهى دگر نباشد هر كان دهن ببيند از جان سخن نگويد * وانكو كمر ببيند دربند زر نباشد افتاده‌ئى چو خواجو بيچاره‌تر نخيزد * و آشفته‌اى ز زلفت آشفته‌تر نباشد