317 [ روى نكو بىوجود ناز نباشد ]
س
روى نكو بىوجود ناز نباشد * ناز چه ارزد اگر نياز نباشد
راه حجاز ار اميد وصل توان داشت * بر قدم رهروان دراز نباشد
مست مى عشق را نماز مفرماى * كآنكه نميرد برو نماز نباشد
مطرب دستانسراى مجلس او را * سوز بود گرچه هيچ ساز نباشد
حيف بود دست شه به خون گدايان * صيد ملخ كار شاهباز نباشد
بنده چو محمود شد خموش كه سلطان * در ره معنى بجز اياز نباشد
پيش كسانى كه صاحبان نيازند * هيچ تنعّم وراى ناز نباشد
خاطر مردم بلطف صيد توان كرد * دل نبرد هركه دلنواز نباشد
كس متصور نمىشود كه چو خواجو * هندوى آن چشم تركتاز نباشد
318 [ مردان اين قدم را بايد كه سر نباشد ]
ح
مردان اين قدم را بايد كه سر نباشد * مرغان اين چمن را بايد كه پر نباشد
آن سر كشد درين كو كز خود برون نهد پى * وان پا نهد درين ره كش بيم سر نباشد
در راه عشق نبود جز عشق رهنمائى * زيرا كه هيچ راهى بىراهبر نباشد
تير بلاى او را جز دل هدف نشايد * تيغ جفاى او را جز جان سپر نباشد
هركو قدح ننوشد صافى درون نگردد * وانكو نظر نبازد صاحبنظر نباشد
گر وصل پادشاهى حاصل كند گدائى * با دوست ملك عالم سهلست اگر نباشد
جز روى ويس رامين گل در چمن نبيند * پيش عقيق شيرين قدر شكر نباشد
چون طرّهء تو يارا دور از رخ تو ما را * آمد شبى كه آن را هرگز سحر نباشد
از بنده زر چه خواهى ز آن رو كه عاشقان را * بيرون ز روى چون زر وجهى دگر نباشد
هر كان دهن ببيند از جان سخن نگويد * وانكو كمر ببيند دربند زر نباشد
افتادهئى چو خواجو بيچارهتر نخيزد * و آشفتهاى ز زلفت آشفتهتر نباشد