تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
گر سر وصل گدائى چو منت نيست رواست * پادشاهى تو چه پرواى گدايت باشد گوش كن نغمهء خواجو و سرائيدن مرغ * گر سر زمزمهء نغمه‌سرايت باشد

315 [ درد غم عشق را طبيب نباشد ]

ش
درد غم عشق را طبيب نباشد * مكتب عشّاق را اديب نباشد كشور تحقيق را امير نخيزد * خطبهء توحيد را خطيب نباشد با نفحات نسيم باد بهاران * در دم صبح احتياج طبيب نباشد درگذر از عمر آنكه پيش محبّان * عمر گرامى بجز حبيب نباشد اى كه مرا بازدارى از سر كويش * ترك چمن كار عندليب نباشد ساكن بتخانه‌ئى ز خرقه برون آى * معتكف كعبه را صليب نباشد از تو بجور رقيب روى نتابم * كشته غم را غم از رقيب نباشد هركه غريبست و پايبند كمندت * گر تو به تيغش زنى غريب نباشد منكر خواجو مشو كه هركه به مستى * دعوى دانش كند لبيب نباشد

316 [ شام شكستگان را هرگز سحر نباشد ]

س
شام شكستگان را هرگز سحر نباشد * وز روز تيره‌روزان تاريكتر نباشد هركو ز جان برآمد از دست دل ننالد * وانكو ز پا درآمد دربند سر نباشد پير شرابخانه از بادهء مغانه * تا بىخبر نگردد صاحب‌خبر نباشد در بزم دردنوشان زهد و ورع نگنجد * در عالم حقيقت عيب و هنر نباشد هركو رخ تو جويد از مه سخن نگويد * وانكو قد تو بيند كوته‌نظر نباشد در اشك و روى زردم سهلست اگر ببينى * زان‌رو كه چشم نرگس بر سيم و زر نباشد يك شمّه زين شمائل در شاخ گل نيابى * يك ذرّه زين ملاحت در ماه و خور نباشد مطبوع‌تر ز قدّت سرو سهى نخيزد * شيرين‌تر از دهانت تنگ شكر نباشد چون عزم راه كردم بنمود زلف و عارض * يعنى قمر بعقرب روز سفر نباشد گفتم دل من از خون درياست گفت آرى * همچون دل تو بحرى در هيچ بر نباشد گفتم كه روز عمرم شد تيره گفت خواجو * بالاتر از سياهى رنگى دگر نباشد