گر سر وصل گدائى چو منت نيست رواست * پادشاهى تو چه پرواى گدايت باشد
گوش كن نغمهء خواجو و سرائيدن مرغ * گر سر زمزمهء نغمهسرايت باشد
315 [ درد غم عشق را طبيب نباشد ]
ش
درد غم عشق را طبيب نباشد * مكتب عشّاق را اديب نباشد
كشور تحقيق را امير نخيزد * خطبهء توحيد را خطيب نباشد
با نفحات نسيم باد بهاران * در دم صبح احتياج طبيب نباشد
درگذر از عمر آنكه پيش محبّان * عمر گرامى بجز حبيب نباشد
اى كه مرا بازدارى از سر كويش * ترك چمن كار عندليب نباشد
ساكن بتخانهئى ز خرقه برون آى * معتكف كعبه را صليب نباشد
از تو بجور رقيب روى نتابم * كشته غم را غم از رقيب نباشد
هركه غريبست و پايبند كمندت * گر تو به تيغش زنى غريب نباشد
منكر خواجو مشو كه هركه به مستى * دعوى دانش كند لبيب نباشد
316 [ شام شكستگان را هرگز سحر نباشد ]
س
شام شكستگان را هرگز سحر نباشد * وز روز تيرهروزان تاريكتر نباشد
هركو ز جان برآمد از دست دل ننالد * وانكو ز پا درآمد دربند سر نباشد
پير شرابخانه از بادهء مغانه * تا بىخبر نگردد صاحبخبر نباشد
در بزم دردنوشان زهد و ورع نگنجد * در عالم حقيقت عيب و هنر نباشد
هركو رخ تو جويد از مه سخن نگويد * وانكو قد تو بيند كوتهنظر نباشد
در اشك و روى زردم سهلست اگر ببينى * زانرو كه چشم نرگس بر سيم و زر نباشد
يك شمّه زين شمائل در شاخ گل نيابى * يك ذرّه زين ملاحت در ماه و خور نباشد
مطبوعتر ز قدّت سرو سهى نخيزد * شيرينتر از دهانت تنگ شكر نباشد
چون عزم راه كردم بنمود زلف و عارض * يعنى قمر بعقرب روز سفر نباشد
گفتم دل من از خون درياست گفت آرى * همچون دل تو بحرى در هيچ بر نباشد
گفتم كه روز عمرم شد تيره گفت خواجو * بالاتر از سياهى رنگى دگر نباشد