تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠

319 [ كى طرف گلستان چو سر كوى تو باشد ]

ش
كى طرف گلستان چو سر كوى تو باشد * يا سرو روان چون قد دلجوى تو باشد مانند كمان شد قد چون تير خدنگم * ليكن نه كمانى كه به بازوى تو باشد در تاب مرو گر دل گمگشتهء ما را * گويند كه در حلقهء گيسوى تو باشد بىروى تو از هر دوجهان روى بتابم * كز هر دوجهان قبلهء من روى تو باشد در ديده كشم خاك كفى پاى كسى را * كو خاك كف پاى سر كوى تو باشد گر روى سوى كعبه كنم يا بخرابات * از هر دو طرف ميل دلم سوى تو باشد صيّاد من آنست كه نخجير تو گردد * سلطان من آنست كه هندوى تو باشد هركس كه به ابروى دوتاى تو دهد دل * پيوسته دلش چون خم ابروى تو باشد وان‌كس كه چو خواجو بخرد موى شكافد * سودازدهء سلسلهء موى تو باشد

320 [ ز حال بىخبرانت خبر نمىباشد ]

ح
ز حال بىخبرانت خبر نمىباشد * بكوى خسته‌دلانت گذر نمىباشد ز اشك و چهره مرا سيم و زر شود حاصل * و ليك چشم تو بر سيم و زر نمىباشد سرى به كلبهء احزان ما فرود آور * گرت ز نالهء ما دردسر نمىباشد دو هفته هست كه رفتى ولى بناميزد * مه دو هفته ازين خوب‌تر نمىباشد نه ز آب و خاك مجسّم كه روح پاكى از آنكه * بدين لطافت و خوبى بشر نمىباشد به شب رسيد مرا روز عمر بىتو و ليك * شب فراق تو گوئى سحر نمىباشد توام جگر مخور ار زانكه من خورم شايد * كه قوت خسته‌دلان جز جگر نمىباشد بحسن خويش ترا چون نظر بُود چه عجب * گرت بجانب خواجو نظر نمىباشد

321 [ تا چين آن دو زلف سمن‌سا پديد شد ]

ش
تا چين آن دو زلف سمن‌سا پديد شد * در چين هزار حلقهء سودا پديد شد ديشب نگار مهوش خورشيد روى من * بگشود برقع از رخ و غوغا پديد شد زلفت چو مار خم زد و عقرب طلوع كرد * روى چو مه نمود و ثريّا پديد شد اشكم ز ديده قصهء طوفان سؤال كرد * چشمم جواب داد كه از ما پديد شد
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 150 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى