تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
هست آن شرار سينهء فرهاد كوه‌كن * آن آتشى كه از دل خارا پديد شد آدم هنوز خاك وجودش غبار بود * كو را هواى جنّت اعلى پديد شد از آفتاب طلعت يوسف ظهور يافت * نورى كه در درون زليخا پديد شد گلگون آب ديده چو از چشم ما بجست * مانند باد بر سر صحرا پديد شد از دود آه ماست كه ابر آشكار گشت * وز سيل اشك ماست كه دريا پديد شد جانم شكنج زلف ترا عقد مىشمرد * ناگه دل شكسته‌ام آنجا پديد شد خواجو اگرچه شعر تو جز عين سحر نيست * بگذر ز سحر چون يد بيضا پديد شد

322 [ مرا اى بخت يارى كن چو يار از دست بيرون شد ]

ح
مرا اى بخت يارى كن چو يار از دست بيرون شد * بده صبرى درين كارم كه كار از دست بيرون شد نگارين دست من بگرفت و از دست نگارينش * دلم خون گشت و زين دستم نگار از دست بيرون شد شكنج افعى زلفش كه با من مُهره مىبازد * بريزم مُهرهء مهر ار چه مار از دست بيرون شد من آنگه بختيار آيم كه يارم بختيار آيد * ولى از بخت يارى كو چو يار از دست بيرون شد صبا گو باد مىپيما و سوسن گو زبان مىكش * كه بلبل را ز عشق گل قرار از دست بيرون شد مگر مرغ سحرخوان را هم‌آوازى بدست آيد * كه چون بادش به صد دستان بهار از دست بيرون شد مى اكنون در قدح ريزم كه خواجو مىپرست آمد * گل اين ساعت بدست آرم كه خار از دست بيرون شد

323 [ دامن گل نبرد هركه ز خار انديشد ]

س
دامن گل نبرد هركه ز خار انديشد * مهره حاصل نكند هركه ز مار انديشد دُر نيارد به كف آن‌كس كه ز دريا ترسد * نخورد باده هرآن‌كو ز خمار انديشد هرك را نقش نگارنده مصوّر گردد * نقش ديوار بود كو ز نگار انديشد تو چه يارى كه ندارى غم و انديشهء يار * يارى آنست كه يار از غم يار انديشد در چنين وقت كه از دست برون شد كارم * من بيچاره كه‌ام چارهء كار انديشد هركه سر در عقب يار سفركرده نهاد * اين خيالست كه ديگر ز ديار انديشد در چنين باديه كانديشهء سر نتوان كرد * بار خاطر طلبد هركه ز بار انديشد آنكه شد بىخبر از زمزمهء نغمهء زير * تو مپندار كه از نالهء زار انديشد