هست آن شرار سينهء فرهاد كوهكن * آن آتشى كه از دل خارا پديد شد
آدم هنوز خاك وجودش غبار بود * كو را هواى جنّت اعلى پديد شد
از آفتاب طلعت يوسف ظهور يافت * نورى كه در درون زليخا پديد شد
گلگون آب ديده چو از چشم ما بجست * مانند باد بر سر صحرا پديد شد
از دود آه ماست كه ابر آشكار گشت * وز سيل اشك ماست كه دريا پديد شد
جانم شكنج زلف ترا عقد مىشمرد * ناگه دل شكستهام آنجا پديد شد
خواجو اگرچه شعر تو جز عين سحر نيست * بگذر ز سحر چون يد بيضا پديد شد
322 [ مرا اى بخت يارى كن چو يار از دست بيرون شد ]
ح
مرا اى بخت يارى كن چو يار از دست بيرون شد * بده صبرى درين كارم كه كار از دست بيرون شد
نگارين دست من بگرفت و از دست نگارينش * دلم خون گشت و زين دستم نگار از دست بيرون شد
شكنج افعى زلفش كه با من مُهره مىبازد * بريزم مُهرهء مهر ار چه مار از دست بيرون شد
من آنگه بختيار آيم كه يارم بختيار آيد * ولى از بخت يارى كو چو يار از دست بيرون شد
صبا گو باد مىپيما و سوسن گو زبان مىكش * كه بلبل را ز عشق گل قرار از دست بيرون شد
مگر مرغ سحرخوان را همآوازى بدست آيد * كه چون بادش به صد دستان بهار از دست بيرون شد
مى اكنون در قدح ريزم كه خواجو مىپرست آمد * گل اين ساعت بدست آرم كه خار از دست بيرون شد
323 [ دامن گل نبرد هركه ز خار انديشد ]
س
دامن گل نبرد هركه ز خار انديشد * مهره حاصل نكند هركه ز مار انديشد
دُر نيارد به كف آنكس كه ز دريا ترسد * نخورد باده هرآنكو ز خمار انديشد
هرك را نقش نگارنده مصوّر گردد * نقش ديوار بود كو ز نگار انديشد
تو چه يارى كه ندارى غم و انديشهء يار * يارى آنست كه يار از غم يار انديشد
در چنين وقت كه از دست برون شد كارم * من بيچاره كهام چارهء كار انديشد
هركه سر در عقب يار سفركرده نهاد * اين خيالست كه ديگر ز ديار انديشد
در چنين باديه كانديشهء سر نتوان كرد * بار خاطر طلبد هركه ز بار انديشد
آنكه شد بىخبر از زمزمهء نغمهء زير * تو مپندار كه از نالهء زار انديشد