بطيره گفت كه خواجو چنين كه مىبينيم * ز نوك غمزهء خونريز ما نمىترسد
311 [ دلم از دست بشد تا بسر او چه رسد ]
ش
دلم از دست بشد تا بسر او چه رسد * وين جگرسوخته را از گذر او چه رسد
از برم رفت و من بيدل و دين بر سر راه * مترصّد كه پيامم ز بر او چه رسد
شد به چين سر زلف تو و اين عين خطاست * تا من دلشده را از سفر او چه رسد
خبرت هست كه شب تا بسحر منتظرم * بر سر كوى ستم تا خبر او چه رسد
جز غبار دل شوريده من خاكى را * نيست معلوم كه از خاك در او چه رسد
آنكه هر لحظه رسد خون جگر بر كمرش * كس چه داند كه به كوه از كمر او چه رسد
چشم او ناظر ديوان جمالست و ليك * تا بملك دل ما از نظر او چه رسد
چو از آن تنگ شكر هيچ نگردد حاصل * به من خسته نصيب از شكر او چه رسد
گشت خواجو هدف ناوك عشقش ليكن * تا ز پيكان جفا بر جگر او چه رسد
312 [ اين ترك زنگارى كمان از خيل خاقان مىرسد ]
س
اين ترك زنگارى كمان از خيل خاقان مىرسد * وين مرغ فردوس آشيان از باغ رضوان مىرسد
مجنون صاحب درد را ليلى عيادت مىكند * فرهاد شورانگيز را شيرين به مهمان مىرسد
امروز ديگر ذرّه را خور مهربانى مىكند * وين لحظه گوئى بنده را تشريف سلطان مىرسد
آيد سوى بين الحزن از مصر بوى پيرهن * جان عزيز من مگر ديگر بكنعان مىرسد
دل مىدهد جان را خبر كآرام جان مىپرسدت * جان مژدگانى مىدهد دل را كه جانان مىرسد
مرغان نگر باز از هوا مانند بلبل در نوا * گوئى كه بلقيس از سبا سوى سليمان مىرسد