تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
بطيره گفت كه خواجو چنين كه مىبينيم * ز نوك غمزهء خونريز ما نمىترسد

311 [ دلم از دست بشد تا بسر او چه رسد ]

ش
دلم از دست بشد تا بسر او چه رسد * وين جگرسوخته را از گذر او چه رسد از برم رفت و من بيدل و دين بر سر راه * مترصّد كه پيامم ز بر او چه رسد شد به چين سر زلف تو و اين عين خطاست * تا من دل‌شده را از سفر او چه رسد خبرت هست كه شب تا بسحر منتظرم * بر سر كوى ستم تا خبر او چه رسد جز غبار دل شوريده من خاكى را * نيست معلوم كه از خاك در او چه رسد آنكه هر لحظه رسد خون جگر بر كمرش * كس چه داند كه به كوه از كمر او چه رسد چشم او ناظر ديوان جمالست و ليك * تا بملك دل ما از نظر او چه رسد چو از آن تنگ شكر هيچ نگردد حاصل * به من خسته نصيب از شكر او چه رسد گشت خواجو هدف ناوك عشقش ليكن * تا ز پيكان جفا بر جگر او چه رسد

312 [ اين ترك زنگارى كمان از خيل خاقان مىرسد ]

س
اين ترك زنگارى كمان از خيل خاقان مىرسد * وين مرغ فردوس آشيان از باغ رضوان مىرسد مجنون صاحب درد را ليلى عيادت مىكند * فرهاد شورانگيز را شيرين به مهمان مىرسد امروز ديگر ذرّه را خور مهربانى مىكند * وين لحظه گوئى بنده را تشريف سلطان مىرسد آيد سوى بين الحزن از مصر بوى پيرهن * جان عزيز من مگر ديگر بكنعان مىرسد دل مىدهد جان را خبر كآرام جان مىپرسدت * جان مژدگانى مىدهد دل را كه جانان مىرسد مرغان نگر باز از هوا مانند بلبل در نوا * گوئى كه بلقيس از سبا سوى سليمان مىرسد