با صوفى صافى گو در دُرد مغان آويز * كان دل كه بود صافى از دُرد نپرهيزد
گر چشم تو جان خواهد در حال برافشانم * كآن كش نظرى باشد با چشم تو نستيزد
از خاك من خاكى هر خار كه بررويد * چون بر گذرت بيند در دامنت آويزد
از بندگيت خواجو آزاد كجا گردد * كآزاده كسى باشد كز بند تو نگريزد
309 [ آنكو بشكر ريزى شور از شكر انگيزد ]
ح
آنكو به شكرريزى شور از شكر انگيزد * هردم لب شيرينش شورى دگر انگيزد
گر زانكه ترش گردد ور تلخ دهد پاسخ * از غايت شيرينى از لبشكر انگيزد
لؤلؤ ز صدف خيزد وين طرفه كه هر ساعت * از لعل گهرپوشش لؤلئى تر انگيزد
از نافهء تاتارى بر مه فكند چنبر * وانگه به سيهكارى مشك از قمر انگيزد
گر زلف سيهروزى از چهره براندازد * ماهيست تو پندارى كز شب سحر انگيزد
برخيزم و بنشانم در مجلس اصحابش * كان فتنه چو برخيزد صد فتنه برانگيزد
خون شد جگر از دردم وندر غم او هردم * از ديدهء خونبارم خون جگر انگيزد
سيمى كه مرا بايد از ديده شود حاصل * وجهم به از اين چبود كز چهره برانگيزد
چون ياد كند خواجو ياقوت گهربارش * از چشم عقيقافشان عقد گهر انگيزد
310 [ كسى كزان سر زلف دوتا نمىترسد ]
س
كسى كزان سر زلف دوتا نمىترسد * معيّنست كه از اژدها نمىترسد
مرا ز طعن ملامت گران مترسانيد * كه برگ بيد ز باد هوا نمىترسد
مريض شوق ز تير ستم نمىرنجد * قتيل عشق ز تيغ جفا نمىترسد
از آن دو جادوى عاشقكش تو مىترسم * كزان بترس كه او از خدا نمىترسد
چنين كه خون اسيران بظلم مىريزد * گر ز هيبت روز جزا نمىترسد
هزار جان گرامى فداى بالايت * بيا كه كشتهء عشق از بلا نمىترسد
گر از عتاب تو ترسم تفاوتى نكند * كدام بنده كه از پادشا نمىترسد
از آن ز چشم خوشت خائفم كه هندوئيست * كه از سياست ترك ختا نمىترسد
كسى كه تير جفا مىزند برين دل ريش * مگر ز ضربت تيغ قضا نمىترسد
مرا به زخم قفا گفتمش ز پيش مران * كه زخمخوردهء هجر از قفا نمىترسد