تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤

306 [ دلا سود عالم زيانى نيرزد ]

ح
دلا سود عالم زيانى نيرزد * هماى سپهر استخوانى نيرزد برين خوان هرروزه اين قرص زرّين * برِ اهل معنى به نانى نيرزد چو فانيست گلدستهء باغ گيتى * به نوباوهء بوستانى نيرزد چراغى كزو شمع مجلس فروزد * به درد دل دودمانى نيرزد زبان دركش از كار عالم كه عالم * بآمد شد ترجمانى نيرزد بقاف بقا آشيان كن چو عنقا * كه اين خاكدان آشيانى نيرزد زمانى بيا تا دمى خوش برآريم * كه بىما زمانه زمانى نيرزد برافروز شمع دل از آتش عشق * كه شمع خرد شمعدانى نيرزد چو خواجو گر اهل دلى جان برافشان * چه يارى بود كو به جانى نيرزد

307 [ چو تُرك مهوشم از خواب مست برخيزد ]

ش
چو تُرك مهوشم از خواب مست برخيزد * خروش و ناله ز اهل نشست برخيزد خيال بادهء صافى ز سر برون كردن * كجا ز دست من مىپرست برخيزد چنين كه شمع سر افشاند و از قدم ننشست * گمان مبر كه كسى را ز دست برخيزد گهى كه شست گشايد هزار نعره زه * نگار صف‌شكنم را ز شست برخيزد معيّنست كه آن ماه پيكر از سر مهر * كنون كه عهد مودّت شكست برخيزد شبى دراز بسا نالهء دل مجروح * كزان دو زلف دلاويز پست برخيزد كسى كه خاك شود در لحد پس از صد سال * ببوى آن سر زلف چو شست برخيزد ز رشك آنك تو با هركه هست بنشينى * روان من ز سر هرچه هست برخيزد چو چشم مست تو خواجو بحشر ياد كند * ز خوابگاه عدم نيمه مست برخيزد

308 [ آن فتنه چو برخيزد صد فتنه برانگيزد ]

س
آن فتنه چو برخيزد صد فتنه برانگيزد * وان لحظه كه بنشيند بس شور به پا خيزد از خاك سر كويش خالى نشود جانم * گر خون من مسكين با خاك برآميزد اى ساقى آتش روى آن آب چو آتش ده * باشد كه دلم آبى بر آتش غم ريزد