306 [ دلا سود عالم زيانى نيرزد ]
ح
دلا سود عالم زيانى نيرزد * هماى سپهر استخوانى نيرزد
برين خوان هرروزه اين قرص زرّين * برِ اهل معنى به نانى نيرزد
چو فانيست گلدستهء باغ گيتى * به نوباوهء بوستانى نيرزد
چراغى كزو شمع مجلس فروزد * به درد دل دودمانى نيرزد
زبان دركش از كار عالم كه عالم * بآمد شد ترجمانى نيرزد
بقاف بقا آشيان كن چو عنقا * كه اين خاكدان آشيانى نيرزد
زمانى بيا تا دمى خوش برآريم * كه بىما زمانه زمانى نيرزد
برافروز شمع دل از آتش عشق * كه شمع خرد شمعدانى نيرزد
چو خواجو گر اهل دلى جان برافشان * چه يارى بود كو به جانى نيرزد
307 [ چو تُرك مهوشم از خواب مست برخيزد ]
ش
چو تُرك مهوشم از خواب مست برخيزد * خروش و ناله ز اهل نشست برخيزد
خيال بادهء صافى ز سر برون كردن * كجا ز دست من مىپرست برخيزد
چنين كه شمع سر افشاند و از قدم ننشست * گمان مبر كه كسى را ز دست برخيزد
گهى كه شست گشايد هزار نعره زه * نگار صفشكنم را ز شست برخيزد
معيّنست كه آن ماه پيكر از سر مهر * كنون كه عهد مودّت شكست برخيزد
شبى دراز بسا نالهء دل مجروح * كزان دو زلف دلاويز پست برخيزد
كسى كه خاك شود در لحد پس از صد سال * ببوى آن سر زلف چو شست برخيزد
ز رشك آنك تو با هركه هست بنشينى * روان من ز سر هرچه هست برخيزد
چو چشم مست تو خواجو بحشر ياد كند * ز خوابگاه عدم نيمه مست برخيزد
308 [ آن فتنه چو برخيزد صد فتنه برانگيزد ]
س
آن فتنه چو برخيزد صد فتنه برانگيزد * وان لحظه كه بنشيند بس شور به پا خيزد
از خاك سر كويش خالى نشود جانم * گر خون من مسكين با خاك برآميزد
اى ساقى آتش روى آن آب چو آتش ده * باشد كه دلم آبى بر آتش غم ريزد