گر قدم پيش نهى در صف عشقش خواجو * تير دلدوز فراقت ز جگر درگذرد
276 [ خنك آن باد كه بر خاك خراسان گذرد ]
ش
خنك آن باد كه بر خاك خراسان گذرد * خاصه بر گلشن آن سرو خرامان گذرد
واجب آنست كه از حال گدا ياد كند * هركه بر طرف سراپردهء سلطان گذرد
بلبل دلشده را مژده رساند ز بهار * باد شبگير چو بر صحن گلستان گذرد
كه رساند ز دل خستهء جمعى پيغام * جز نسيمى كه بر آن زلف پريشان گذرد
هيچ در خاطر يوسف گذرد كز غم هجر * چه بلا بر سر محنتكش كنعان گذرد
خضر بر حال سكندر مگرش رحم آيد * گر دگر بر لب سرچشمهء حيوان گذرد
عمر شيرين گذرانديم به تلخى ليكن * نبود عمر كه بىصحبت جانان گذرد
قصّهء آن نتوان گفت مگر روز وصال * هرچه بر خستهدلان در شب هجران گذرد
پيش طوفان سرشكم ز حيا آب شود * ابر گرينده كه بر ساحل عمّان گذرد
بگذشت آن مه و جان با دل ريشم مىگفت * بنگر اين عمر گرامى كه بدينسان گذرد
حاجى از كعبه كجا روى بتابد خواجو * گر همه باديه بر خار مغيلان گذرد
277 [ تُرك من ترك من گرفت و خطا كرد ]
ش
تُرك من ترك من گرفت و خطا كرد * جامهء صبر من برُفت و قبا كرد
همچو زلف سياه سركش هندو * بر سر آتشم فكند و رها كرد
صبح رويش بديد و سورهء و الشمس * از سر صدق در دميد و دعا كرد
خط زنگارگون آن بت چين را * هركه مشك تتار خواند خطا كرد
به درستى كه در حديث نيايد * آنچه غم با دل شكسته ما كرد
آنكه بيرون ازو طبيب نداريم * دردمان كى شنيدئى كه دوا كرد
اشك مىخواست تا برون جهد از چشم * خون دل كام او برُفت و روا كرد
چون بروز وصال شكر نكردم * اخترم در شب فراق سزا كرد
نيست بر جاى خويش مرغ سليمان * بازگوئى مگر هواى سبا كرد
بر حديث صبا چگونه نهم دل * زانكه با دست هر سخن كه صبا كرد