تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
چنگى همه از پردهء عشّاق سرايد * گر نقش نگارين تو بر چنگ نگارد ور چنگ و سرانگشت تو ناهيد ببيند * نقش سرانگشت تو بر چنگ نگارد در جنب جمال تو بود صورت ديوار * هر نقش كه صورتگر ارژنگ نگارد خواجو چه عجب باشد اگر شير دلاور * سرپنجه به خون‌جگر رنگ نگارد

269 [ كاروان ختنى مشك ختا مىآرد ]

ح
كاروان ختنى مشك ختا مىآرد * يا صبا نكهت آن زلف دوتا مىآرد لاله دل در دم جانبخش سحر مىبندد * غنچه جان پيشكش باد صبا مىآرد مرغ را گل به اشارت چه سخن مىگويد * باز هدهد چه بشارت ز سبا مىآرد مىرسد قاصدى از راه و چنان مىشنوم * كه ز سلطان خبرى سوى گدا مىآرد اى عزيزان چه بشيرست كه از جانب مصر * مژده يوسف گمگشتهء ما مىآرد ظاهر آنست كه مرغ دل مشتاقان را * دانهء خال تو در دام بلا مىآرد مىگشايد مگر از نافهء زلفت كارش * ورنه باد اين دم مشكين ز كجا مىآرد هندوى پردل شوريده كه دارى ز قفا * اى بسا دل كه كشانت ز قفا مىآرد خواجو از قول مغنّى نشكيبد ز آن روى * هر زمان پرده‌سرا را بسرا مىآرد

270 [ دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد ]

ش
دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد * وين عجب‌تر كه اگر جان ببرد جان نبرد گر ازين درد بميرم چه دوا شايد كرد * كانك رنج تو كشد راه به درمان نبرد شب ديجور جدائى دل سودائى من * بىخيال سر زلف تو به پايان نبرد هرك را ساعد سيمين تو آيد در چشم * دست حيرت نتواند كه بدندان نبرد ره به منزلگه قربت ندهندم كه كسى * رخت درويش به خلوتگه سلطان نبرد پادشاهى تو و هر حكم كه خواهى فرمود * بنده آن نيست كه سرپيچد و فرمان نبرد غارت دل كندم غمزهء كافركيشت * وانكه كافر نبود مال مسلمان نبرد اى عزيزان بجز از باد صبا هيچ بشير * خبر يوسف گم‌گشته بكنعان نبرد گر نسيم سحرى قطع مسافت نكند * هيچ‌كس قصهء دردم بخراسان نبرد جان چه ارزد كه برم تحفه به جانان هيهات * همه دانند كه كس زيره بكرمان نبرد