تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
تا دم صبح دوست خواهم خواند * دعوت آفتاب خواهم كرد بجز از باده خوردن و خفتن * توبه از خورد و خواب خواهم كرد همچو خواجو ز خاك ميخانه * آبرو اكتساب خواهم كرد

283 [ مه را اگر از مشك زره‌پوش توان كرد ]

ح
مه را اگر از مشك زره‌پوش توان كرد * تشبيه بدان زلف و بناگوش توان كرد چون شكّر شيرين به شكرخنده درآرى * جان برخى آن لعل گهرپوش توان كرد مى تلخ نباشد چو ز دست تو ستانند * كز دست تو گر زهر بود نوش توان كرد حاجت بقدح نيست كه ارباب خرد را * از جام لبت واله و مدهوش توان كرد گر دست دهد شادى وصل تو زمانى * غمهاى جهان جمله فراموش توان كرد بىآتش رخسار تو خون در دل عشّاق * باور نتوان كرد كه در جوش توان كرد مرغان چمن را چو صبا بوى گل آرد * زنهار مپندار كه خاموش توان كرد از روى توام منع كنند اهل خرد ليك * بر قول بدانديش كجا گوش توان كرد خواجو تو مپندار كه بىسيم زمانى * با سيمبران دست در آغوش توان كرد

284 [ بىلاله‌رخان روى بصحرا نتوان كرد ]

ش
بىلاله‌رخان روى بصحرا نتوان كرد * بىسروقدان ميل تماشا نتوان كرد كام دلم آن پسته دهانست و ليكن * زان پسته‌دهان هيچ تمنّا نتوان كرد گفتم مرو از ديدهء موج‌افكن ما گفت * پيوسته وطن بر لب دريا نتوان كرد چون لاله دل از مهر توان سوختن امّا * اسرار دل سوخته پيدا نتوان كرد تا در سر زلفش نكنى جان گرامى * پيش تو حديث شب يلدا نتوان كرد آنها كه ندانند ترنج از كف خونين * دانند كه انكار زليخا نتوان كرد از به سكه خورد خون جگر مردم چشمم * دل در سر آن هندوى لالا نتوان كرد بىخطّ تو سرنامهء سودا نتوان خواند * بىزلف تو سر در سر سودا نتوان كرد گيسوى تو گر سركشد او را چه توان گفت * با هندوى كژطبع محاكا نتوان كرد هر لحظه پيامى دهدم ديده كه خواجو * بىمى طلب آب رخ از ما نتوان كرد