بسا كه جان بلب آمد بانتظار لبت * و ليكن از لب من جان بلب توانى برد
بسا كه مردمك چشم من ز خون جگر * به تحفه پيش خيال تو لعل كانى برد
خرد نشان دهان تو درنمىيابد * چرا كه نام و نشانش ز بىنشانى برد
چو گشت حلقهء زلفت خميده چون چوگان * ز دلبران جهان گوى دلستانى برد
به غمزه نرگس مستت بريخت خون دلم * و ليكن از بر من جان به ناتوانى برد
كمال شوق ز خواجو نگر كه ديدهء او * سبق ز ابر بهارى به درفشانى برد
274 [ سپيدهدم كه صبا دامن سمن به درد ]
ح
سپيدهدم كه صبا دامن سمن به درد * ز مهر روى تو گل جيب پيرهن به درد
اگر ز پستهء تنگ تو دم زند غنچه * نسيم باد صبا در دمش دهن به درد
چو در محاوره آيد لب گهربارت * عقيق پيرهن لعل بر بدن به درد
ز وصف كوى تو گر شمهاى نسيم بهار * بباغ عرضه دهد زهرهء چمن به درد
اگر ز مهر تو يكذرّه بر سپهر افتد * عروس قصر فلك ستر خويشتن به درد
مگر ز پرده نيايد نگار من بيرون * و گرنه پردهء ناموس مرد و زن به درد
اگر ز غيرت بلبل صبا خبر يابد * شگفت باشد اگر شقّهء سمن به درد
گهى كه پرده برافتد ز طلعت شيرين * زمانه پردهء فرهاد كوهكن به درد
بروز حشر چو بوى تو بشنود خواجو * ز خاك مست برون افتد و كفن به درد
275 [ تاجدارى كند آنكس كه ز سر درگذرد ]
ش
تاجدارى كند آنكس كه ز سر درگذرد * ره به منزل برد آن كو ز سفر درگذرد
كوه سنگيندل اگر قلزم چشمم بيند * موج طوفان سرشكش ز كمر درگذرد
نكند ترك شكرخندهء شيرين خسرو * ليك پيش لب شيرين ز شكر درگذرد
ديده دريادلى از خون دلم مىبيند * كو تواند كه روان از سر زر درگذرد
نتواند كه نهد بر سر كوى تو قدم * مگر آنكس كه نخست از سر سر درگذرد
باد را بر سر زلف تو اگر باشد دست * به هوايت ز سر سنبل تر درگذرد
خنك آن خسته كه در كوى تو بىبيم رقيب * دهدش دست كه چون باد سحر درگذرد
چرخ را بر سر ميدان محبّت هردم * ناوك آه من از هفت سپر درگذرد