تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
شكر از گفته خواجو بسوى مصر برند * گرچه كس قند بسوى شكرستان نبرد

271 [ قصّه غصّه فرهاد بشيرين كه برد ]

س
قصّه غصّه فرهاد بشيرين كه برد * نامه ويس گلندام بر امين كه برد خضر را شربتى از چشمهء حيوان كه دهد * مرغ را آگهى از لاله و نسرين كه برد خبر اندُه اورنگ جدا گشته ز تخت * به سراپردهء گلچهر خورآئين كه برد گرچه بفزود حرارت ز شكر خسرو را * از شرش شور شكرخندهء شيرين كه برد مرغ دل باز چو شد صيد سر زلف كژش * گفت جان اين نفس از چنگل شاهين كه برد ناز آن سرو قدافراخته چندين كه كشد * جور آن شمع دل‌افروخته چندين كه برد مى چون زنگ اگر دست نگيرد خواجو * زنگ غم ز آينهء خاطر غمگين كه برد

272 [ پيغام بلبلان به گلستان كه مىبرد ]

ح
پيغام بلبلان به گلستان كه مىبرد * و احوال درد من سوى درمان كه مىبرد يعقوب را ز مصر كه مىآورد پيام * يا زو خبر بيوسف كنعان كه مىبرد ما را خيال دوست به فرياد مىرسد * ور نى شب فراق به پايان كه مىبرد مشتاق كعبه گر نكشد رنج باديه * چندين جفاى خار مغيلان كه مىبرد گهگاه اگرنه بنده‌نوازى كند نسيم * از ما خبر بملك خراسان كه مىبرد از بلبلان بيدل شوريده آگهى * جز باد صبحدم به گلستان كه مىبرد گفتم مكن كه باز نمايم بطعنه گفت * يرغو نگر به حضرت قاآن كه مىبرد در خورد خدمتش چو ندارم بضاعتى * جان ضعيف هست به جانان كه مىبرد خواجو اگرچه بيش نخيزد ز دست تو * پاى ملخ به نزد سليمان كه مىبرد

273 [ توئى كه لعل تو دست از عقيق كانى بُرد ]

ح
توئى كه لعل تو دست از عقيق كانى بُرد * فراقت از دل من لذّت جوانى برد ز چين زلف تو باد صبا به هر طرفى * نسيم مشك تتارى بار مغانى برد چه نيكبخت سياهست خال هندويت * كه نيك پى بلب آب زندگانى برد