شكر از گفته خواجو بسوى مصر برند * گرچه كس قند بسوى شكرستان نبرد
271 [ قصّه غصّه فرهاد بشيرين كه برد ]
س
قصّه غصّه فرهاد بشيرين كه برد * نامه ويس گلندام بر امين كه برد
خضر را شربتى از چشمهء حيوان كه دهد * مرغ را آگهى از لاله و نسرين كه برد
خبر اندُه اورنگ جدا گشته ز تخت * به سراپردهء گلچهر خورآئين كه برد
گرچه بفزود حرارت ز شكر خسرو را * از شرش شور شكرخندهء شيرين كه برد
مرغ دل باز چو شد صيد سر زلف كژش * گفت جان اين نفس از چنگل شاهين كه برد
ناز آن سرو قدافراخته چندين كه كشد * جور آن شمع دلافروخته چندين كه برد
مى چون زنگ اگر دست نگيرد خواجو * زنگ غم ز آينهء خاطر غمگين كه برد
272 [ پيغام بلبلان به گلستان كه مىبرد ]
ح
پيغام بلبلان به گلستان كه مىبرد * و احوال درد من سوى درمان كه مىبرد
يعقوب را ز مصر كه مىآورد پيام * يا زو خبر بيوسف كنعان كه مىبرد
ما را خيال دوست به فرياد مىرسد * ور نى شب فراق به پايان كه مىبرد
مشتاق كعبه گر نكشد رنج باديه * چندين جفاى خار مغيلان كه مىبرد
گهگاه اگرنه بندهنوازى كند نسيم * از ما خبر بملك خراسان كه مىبرد
از بلبلان بيدل شوريده آگهى * جز باد صبحدم به گلستان كه مىبرد
گفتم مكن كه باز نمايم بطعنه گفت * يرغو نگر به حضرت قاآن كه مىبرد
در خورد خدمتش چو ندارم بضاعتى * جان ضعيف هست به جانان كه مىبرد
خواجو اگرچه بيش نخيزد ز دست تو * پاى ملخ به نزد سليمان كه مىبرد
273 [ توئى كه لعل تو دست از عقيق كانى بُرد ]
ح
توئى كه لعل تو دست از عقيق كانى بُرد * فراقت از دل من لذّت جوانى برد
ز چين زلف تو باد صبا به هر طرفى * نسيم مشك تتارى بار مغانى برد
چه نيكبخت سياهست خال هندويت * كه نيك پى بلب آب زندگانى برد