تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
زلف سيه چه آرى در پيش چشم جادو * با ساحران بابل ثعبان چه كار دارد عيبى نباشد ار من سامان خود ندانم * با آنكه سر ندارد سامان چه كار دارد بر خاك كوى جانان بگذر ز آب حيوان * كآنجا كه خضر باشد حيوان چه كار دارد خسرو چگونه سازد منزل بصدر شيرين * بر مسند سلاطين دربان چه كار دارد ريحان گلشن جان عقلست و نزد جانان * چون روح درنگنجد ريحان چه كار دارد از مهر خان چه دارى چشم وفا و يارى * در دست زندخوانان فرقان چه كار دارد گفتم كه جان خواجو قربان تست گفتا * در كيش پاك‌دينان قربان چه كار دارد

260 [ درد محبّت درمان ندارد ]

س
درد محبّت درمان ندارد * راه مودّت پايان ندارد از جان شيرين ممكن بود صبر * امّا ز جانان امكان ندارد آن را كه در جان عشقى نباشد * دل بركن از وى كو جان ندارد ذوق فقيران خاقان نيابد * عيش گدايان سلطان ندارد اى دل ز دلبر پنهان چه دارى * دردى كه جز او درمان ندارد بايد كه هركو بيمار باشد * درد از طبيبان پنهان ندارد در دين خواجو مؤمن نباشد * هركو به كفرش ايمان ندارد

261 [ كسى كو دل بر جانان ندارد ]

ح
كسى كو دل بر جانان ندارد * دلى دارد و ليكن جان ندارد هرآن‌كو با سر زلف سياهش * سرى دارد سروسامان ندارد ز غرقاب غمش كى جان توان برد * كه دريا نيست كان پايان ندارد بهر موئى دلى دارد و ليكن * ز چندين دل غمى چندان ندارد قمر گفتم چو رويش دل‌فروزست * و ليكن چون بديدم آن ندارد نسيم باغ جنّت چون عذارش * گلى در روضهء رضوان ندارد چو قدّش باغبان گر راست خواهى * خرامان سرو در بستان ندارد ترا با مه كنم نسبت ولى ماه * شكنج زلف مشك‌افشان ندارد