زلف سيه چه آرى در پيش چشم جادو * با ساحران بابل ثعبان چه كار دارد
عيبى نباشد ار من سامان خود ندانم * با آنكه سر ندارد سامان چه كار دارد
بر خاك كوى جانان بگذر ز آب حيوان * كآنجا كه خضر باشد حيوان چه كار دارد
خسرو چگونه سازد منزل بصدر شيرين * بر مسند سلاطين دربان چه كار دارد
ريحان گلشن جان عقلست و نزد جانان * چون روح درنگنجد ريحان چه كار دارد
از مهر خان چه دارى چشم وفا و يارى * در دست زندخوانان فرقان چه كار دارد
گفتم كه جان خواجو قربان تست گفتا * در كيش پاكدينان قربان چه كار دارد
260 [ درد محبّت درمان ندارد ]
س
درد محبّت درمان ندارد * راه مودّت پايان ندارد
از جان شيرين ممكن بود صبر * امّا ز جانان امكان ندارد
آن را كه در جان عشقى نباشد * دل بركن از وى كو جان ندارد
ذوق فقيران خاقان نيابد * عيش گدايان سلطان ندارد
اى دل ز دلبر پنهان چه دارى * دردى كه جز او درمان ندارد
بايد كه هركو بيمار باشد * درد از طبيبان پنهان ندارد
در دين خواجو مؤمن نباشد * هركو به كفرش ايمان ندارد
261 [ كسى كو دل بر جانان ندارد ]
ح
كسى كو دل بر جانان ندارد * دلى دارد و ليكن جان ندارد
هرآنكو با سر زلف سياهش * سرى دارد سروسامان ندارد
ز غرقاب غمش كى جان توان برد * كه دريا نيست كان پايان ندارد
بهر موئى دلى دارد و ليكن * ز چندين دل غمى چندان ندارد
قمر گفتم چو رويش دلفروزست * و ليكن چون بديدم آن ندارد
نسيم باغ جنّت چون عذارش * گلى در روضهء رضوان ندارد
چو قدّش باغبان گر راست خواهى * خرامان سرو در بستان ندارد
ترا با مه كنم نسبت ولى ماه * شكنج زلف مشكافشان ندارد