تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 121

مساهمون:

ص١٢١

255 [ اگر آن ماه مهربان گردد ]

ش
اگر آن ماه مهربان گردد * غم دل غمگسار جان گردد آنكه چون نامش آورم به زبان * همه اجزاى من زبان گردد ور كنم ياد ناوك چشمش * مو بر اعضاى من سنان گردد چون كنم نقش ابرويش بر دل * قد چون تير من كمان گردد مه ز شرم جمال او هر ماه * در حجاب عدم نهان گردد يا رب اين آسياب دولابى * چند بر خون عاشقان گردد چون دلم با غم تو گويد راز * در ميان خامه ترجمان گردد از لبت هركه او نشان پرسد * چون دهان تو بىنشان گردد چون ز لعلت سخن كند خواجو * شكّر از منطقش روان گردد

256 [ ز جام عشق تو عقلم خراب مىگردد ]

س
ز جام عشق تو عقلم خراب مىگردد * ز تاب مهر تو جانم كباب مىگردد مرا دليست كه دائم به ياد لعل لبت * بگرد ساقى و جام شراب مىگردد هلاك خود بدعا خواستم ولى چكنم * كه دير دعوت من مستجاب مىگردد دلست كاين همه خونم ز ديده مىبارد * پرست كافت جان عقاب مىگردد تو خود چه آب و گلى كآب زندگى هردم * ز شرم چشمهء نوش تو آب مىگردد چو بر تو مىفكنم ديده اشك گلگونم * ز عكس گلشن رويت گلاب مىگردد بجام باده چه حاجت كه پير گوشه‌نشين * به ياد چشم تو مست و خراب مىگردد عجب نباشد اگر شد سياه و سودائى * چنين كه زلف تو بر آفتاب مىگردد چو بر درت گذرم گوئيم كه خواجو باز * بگرد خانهء ما از چه باب مىگردد

257 [ چه بادست اينكه مىآيد كه بوى يار ما دارد ]

ح
چه بادست اينكه مىآيد كه بوى يار ما دارد * صبا در جيب گوئى نافهء مشك ختا دارد به طرف بوستان هركس به ياد چشم ميگونش * مدام ار مى نمىنوشد قدح بر كف چرا دارد چو يار آشنا از ما چنان بيگانه مىگردد * شود جانان خويش آن‌كس كه جانى آشنا دارد