255 [ اگر آن ماه مهربان گردد ]
ش
اگر آن ماه مهربان گردد * غم دل غمگسار جان گردد
آنكه چون نامش آورم به زبان * همه اجزاى من زبان گردد
ور كنم ياد ناوك چشمش * مو بر اعضاى من سنان گردد
چون كنم نقش ابرويش بر دل * قد چون تير من كمان گردد
مه ز شرم جمال او هر ماه * در حجاب عدم نهان گردد
يا رب اين آسياب دولابى * چند بر خون عاشقان گردد
چون دلم با غم تو گويد راز * در ميان خامه ترجمان گردد
از لبت هركه او نشان پرسد * چون دهان تو بىنشان گردد
چون ز لعلت سخن كند خواجو * شكّر از منطقش روان گردد
256 [ ز جام عشق تو عقلم خراب مىگردد ]
س
ز جام عشق تو عقلم خراب مىگردد * ز تاب مهر تو جانم كباب مىگردد
مرا دليست كه دائم به ياد لعل لبت * بگرد ساقى و جام شراب مىگردد
هلاك خود بدعا خواستم ولى چكنم * كه دير دعوت من مستجاب مىگردد
دلست كاين همه خونم ز ديده مىبارد * پرست كافت جان عقاب مىگردد
تو خود چه آب و گلى كآب زندگى هردم * ز شرم چشمهء نوش تو آب مىگردد
چو بر تو مىفكنم ديده اشك گلگونم * ز عكس گلشن رويت گلاب مىگردد
بجام باده چه حاجت كه پير گوشهنشين * به ياد چشم تو مست و خراب مىگردد
عجب نباشد اگر شد سياه و سودائى * چنين كه زلف تو بر آفتاب مىگردد
چو بر درت گذرم گوئيم كه خواجو باز * بگرد خانهء ما از چه باب مىگردد
257 [ چه بادست اينكه مىآيد كه بوى يار ما دارد ]
ح
چه بادست اينكه مىآيد كه بوى يار ما دارد * صبا در جيب گوئى نافهء مشك ختا دارد
به طرف بوستان هركس به ياد چشم ميگونش * مدام ار مى نمىنوشد قدح بر كف چرا دارد
چو يار آشنا از ما چنان بيگانه مىگردد * شود جانان خويش آنكس كه جانى آشنا دارد