253 [ مه چنين دلستان نمىافتد ]
س
مه چنين دلستان نمىافتد * سرو از اينسان روان نمىافتد
زان دهان نكتهاى نمىشنوم * كه يقين در گمان نمىافتد
هيچ از او در ميان نمىآيد * كه كمر در ميان نمىافتد
عجب از پادشه كه سايهء او * بر سر پاسبان نمىافتد
نام دل در نشان نمىآيد * تير از او بر نشان نمىافتد
عشق سرّيست كآفرينش را * چشم فكرت بر آن نمىافتد
كشتى ما چنان شكست كز او * تختهاى بر كران نمىافتد
نرود يك نفس كه از دل من * دود در آسمان نمىافتد
چشم من تا نمىفتد پراشك * ديده پرناردان نمىافتد
مرغ دل تا هوا گرفت و رميد * باز با آشيان نمىافتد
خامه چون شرح مىدهد غم دل * كآتشش در زبان نمىافتد
گشت خواجو مريض و چشم طبيب * هيچ بر ناتوان نمىافتد
254 [ لطافت دهنش در بيان نمىگنجد ]
ش
لطافت دهنش در بيان نمىگنجد * حلاوت سخنش در زبان نمىگنجد
معانيى كه مصوّر شود ز صورت دوست * ز من مپرس كه آن در بيان نمىگنجد
از آن چو كلك ز شستم بجست و گوشه گرفت * كه تير قامت او در كمان نمىگنجد
جهانپرست ز دُردىكشان مجلس او * اگرچه مجلس او در جهان نمىگنجد
درين چمن كه منم بلبل خوشالحانش * شكوفهئيست كه در بوستان نمىگنجد
چو در كنار منى گو كمر برو ز ميان * كه هيچ با تو مرا در ميان نمىگنجد
چگونه نام من خسته بگذرد به زبان * ترا كه هيچ سخن در دهان نمىگنجد
چو آسمان دل از مهر تست سرگردان * اگرچه مهر تو در آسمان نمىگنجد
ندانم آنكه ز چشمت نمىرود خواجو * چه گوهريست كه در بحر و كان نمىگنجد