تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
هنگام سحر گر بخرامى سوى بستان * چون زلف كژت سرو سهى در قدم افتد خم در قد چون چنبر خواجو فتد آن دم * كز باد صبا در سر زلف تو خم افتد

251 [ چون طرّه عنبرشكنش در شكن افتد ]

ح
چون طرّه عنبرشكنش در شكن افتد * از سنبل تر سلسله بر نسترن افتد دانى كه عرق بر رخ خوبش بچه ماند * چون ژاله كه بر برگ گل ياسمن افتد كام دل شوريده ز لعل تو برآرم * گر چين سر زلف تو در دست من افتد چون وقت سحر گل به شكرخنده درآيد * از بلبل شوريده فغان در چمن افتد گر زانكه به چين اوفتد از زلف تو تارى * زين واسطه خون در دل مشك ختن افتد طوطى كه شكر مىشكند در شكرستان * نادر فتد ار همچو تو شيرين‌سخن افتد لعل لب دُرپوش تو چون در سخن آيد * خون در جگر ريش عقيق يمن افتد هركو چو من از عشق تو بىخويشتن افتاد * در دام غم از درد دل خويشتن افتد خواجو چو برد سوز غم هجر تو در خاك * آتش ز دل سوخته‌اش در كفن افتد

252 [ هرك را يار يار مىافتد ]

ح
هرك را يار يار مىافتد * مقبل و بختيار مىافتد اى بسا دُر كه از محيط سرشك * هردمم در كنار مىافتد عقرب او چو حلقه مىگردد * تاب در جان مار مىافتد شام زلفش چو مىرود در چين * شور در زنگبار مىافتد گرنه مستست جادوش ز چه روى * بر يمين و يسار مىافتد گل صدبرگ را دگر در دام * همچو بلبل هزار مىافتد در چمن ز آب چشمهء چشمم * سيل در جويبار مىافتد چون خيال تو مىكنم تحرير * بخيه بر روى كار مىافتد دلم از شوق چشم سرمستت * دم‌به‌دم در خمار مىافتد رحم بر آن پياده كو هردم * در كمند سوار مىافتد هركه او خوار مىفتد خواجو * همچو ما باده‌خوار مىافتد