هنگام سحر گر بخرامى سوى بستان * چون زلف كژت سرو سهى در قدم افتد
خم در قد چون چنبر خواجو فتد آن دم * كز باد صبا در سر زلف تو خم افتد
251 [ چون طرّه عنبرشكنش در شكن افتد ]
ح
چون طرّه عنبرشكنش در شكن افتد * از سنبل تر سلسله بر نسترن افتد
دانى كه عرق بر رخ خوبش بچه ماند * چون ژاله كه بر برگ گل ياسمن افتد
كام دل شوريده ز لعل تو برآرم * گر چين سر زلف تو در دست من افتد
چون وقت سحر گل به شكرخنده درآيد * از بلبل شوريده فغان در چمن افتد
گر زانكه به چين اوفتد از زلف تو تارى * زين واسطه خون در دل مشك ختن افتد
طوطى كه شكر مىشكند در شكرستان * نادر فتد ار همچو تو شيرينسخن افتد
لعل لب دُرپوش تو چون در سخن آيد * خون در جگر ريش عقيق يمن افتد
هركو چو من از عشق تو بىخويشتن افتاد * در دام غم از درد دل خويشتن افتد
خواجو چو برد سوز غم هجر تو در خاك * آتش ز دل سوختهاش در كفن افتد
252 [ هرك را يار يار مىافتد ]
ح
هرك را يار يار مىافتد * مقبل و بختيار مىافتد
اى بسا دُر كه از محيط سرشك * هردمم در كنار مىافتد
عقرب او چو حلقه مىگردد * تاب در جان مار مىافتد
شام زلفش چو مىرود در چين * شور در زنگبار مىافتد
گرنه مستست جادوش ز چه روى * بر يمين و يسار مىافتد
گل صدبرگ را دگر در دام * همچو بلبل هزار مىافتد
در چمن ز آب چشمهء چشمم * سيل در جويبار مىافتد
چون خيال تو مىكنم تحرير * بخيه بر روى كار مىافتد
دلم از شوق چشم سرمستت * دمبهدم در خمار مىافتد
رحم بر آن پياده كو هردم * در كمند سوار مىافتد
هركه او خوار مىفتد خواجو * همچو ما بادهخوار مىافتد