248 [ هندوئى را باغبان سوى گلستان مىفرستد ]
س
هندوئى را باغبان سوى گلستان مىفرستد * يا بياقوت تو سنبل خطّ ريحان مىفرستد
يا شب شامى ز روز خاورى رخ مىنمايد * يا خضر خطّى بسوى آب حيوان مىفرستد
جان به جانان مىفرستادم دلم مىرفت و مىگفت * مفلسى نزلى به خلوتگاه سلطان مىفرستد
مىرساند رنج و پندارم كه راحت مىرساند * مىفرستد درد و مىگويم كه درمان مىفرستد
هركه جانى دارد و در دل ندارد ترك جانان * دل به دلبر مىسپارد جان به جانان مىفرستد
با وجودم هركه روى چشم پرخون مىنمايد * زر بكان مىآورد لؤلؤ بعمّان مىفرستد
همچو خواجو هركه جان در پاى جانان مىفشاند * روح پاكش را ز جنّت حور رضوان مىفرستد
249 [ چون مرا ديده بر آن آتش رخسار افتد ]
ش
چون مرا ديده بر آن آتش رخسار افتد * آتشم بر دل پرخون جگرخوار افتد
مكن انكار من اى خواجه گرم كار افتاد * زانكه معذور بود هركه در اين كار افتد
بر من خسته مزن تير ملامت بسيار * كه درين منزل ازين واقعه بسيار افتد
گر چو فرهاد ز مژگان گهرافشان گردم * اى بسا لعل كه در دامن كهسار افتد
ور چو منصور ز من بانگ انا الحق خيزد * آتشم از جگر سوخته در دار افتد
چون به ياد خط سبز تو برآرم نفسى * دودم از سينه برين پردهء زنگار افتد
هردم از آرزوى گوشه چشمت سرمست * زاهدى گوشهنشين بر در خمّار افتد
گر برد باد صبا نكهت زلف تو به چين * خون دل در جگر نافهء تاتار افتد
پيش آن نرگس بيمار بميرد خواجو * اگرش ديده بر آن نرگس بيمار افتد
250 [ از باد صبا در سر زلفش چو خم افتد ]
ح
از باد صبا در سر زلفش چو خم افتد * صد عاشق دلسوخته در بحر غم افتد
مشتاق حرم گر بزند آه جگرسوز * آتش به مغيلان و دخان در حرم افتد
در هر طرفت هست بسى خسته و مجروح * ليكن چو منت عاشق دلخسته كم افتد
چون قصهء اندوه فراق تو نويسم * گر دم بزنم آتش دل در قلم افتد
پيش لب ضحاك تو بس فتنه و آشوب * كز مار سر زلف تو در ملك جم افتد