هرآنكسى كه كند عزم كعبهء مقصود * گر از طريق ارادت رود رسد بمراد
در آن زمان كه وجودم شود عظام رميم * ز خاك من شنوى بوى بوستان و داد
مريز خون من خستهدل بتيغ جفا * مكن نظر بجگرخستگان به عين عناد
به هرچه امر كنى آمرى و من مأمور * به هرچه حكم كنى حاكمى و من منقاد
كسى كه سركشد از طاعتت مسلمان نيست * كه بغض و حبّ تو عين ضلالتست و رشاد
بسا كه وصف عقيق تو مردم چشمم * به خون لعل كند بر بياض ديده سواد
مخوان به راه رشاد اى فقيه و وعظ مگوى * مرا كه پير خرابات مىكند ارشاد
من و شراب و كباب و نواى نغمهء چنگ * تو و صيام و قيام و صلاح و زهد و سداد
چو سوز سينه برد با خود از جهان خواجو * ز خاك او نتوان يافتن برون ز رماد
244 [ چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد ]
ح
چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد * آشوب در نهاد من ناتوان نهاد
چشمت به قصد كشتن من مىكند كمين * ور نى خدنگ غمزه چرا در كمان نهاد
هيچش بدست نيست كه تا در ميان نهد * سرّى كه داشت با تو كمر در ميان نهاد
بر سرو كس نگفت كه طوطى شكر شكست * بر ماه كس نديد كه زاغ آشيان نهاد
در تابم از دو سنبل هندوت كز چه روى * سر بر كنار نسترن و ارغوان نهاد
اى جان من جهان لطافت توئى و ليك * دل بر وفاى عهد جهان چون توان نهاد
زانرو كه در جهان به جمالت نظير نيست * هركس كه ديد روى تو سر در جهان نهاد
الفاظ من بلفظ تو شيرين ز شكّرست * گوئى لب تو هم شكر اندر دهان نهاد
خواجو چو نام لعل لبت راند بر زبان * نامش زمانه طوطى شكّر زبان نهاد
245 [ بدان ورق كه صبا در كف شكوفه نهاد ]
ش
بدان ورق كه صبا در كف شكوفه نهاد * بدان عرق كه سحر بر عذار لاله فتاد
بدان نفس كه نسيم بهار چهرهگشاى * نقاب نسترن و گيسوى بنفشه گشاد
ببرد بارى خاك و به حدّت آتش * بنفش بندى آب و بعطرسائى باد
بسحر نرگس جادوى دلبر كشمير * به چين سنبل هندوى لعبت نوشاد
بتاب طرّهء ليلى و شورش مجنون * بشور شكّر شيرين و تلخى فرهاد