هنوز در سر فرهاد شور شيرينست * اگرچه رفت به تلخى و جان شيرين داد
ز مهر و كينه و بيداد و داد چرخ مگوى * كه مهر او همه كينست و داد او بيداد
ببست بر رخ خور آسمان دريچهء بام * چو پرده زان رخ چون ماه آسمان بگشاد
ز بندگى تو دارم چو سوسن آزادى * ولى تو سرو خرامان ز بندگان آزاد
گمان مبر كه ز خاطر كنم فراموشت * ز پيش مىروى امّا نمىروى از ياد
ز باد حال تو مىپرسم و چو مىبينم * حديث باد صبا هست سربهسر همه باد
اگر تو داد دل مستمند من ندهى * به پيش خسرو ايران برم ز دست تو داد
بر آستان محبّت قدم منه خواجو * كه هركه پاى درين ره نهاد سر بنهاد
237 [ ياد باد آن كو مرا هرگز نگويد ياد باد ]
ح
ياد باد آن كو مرا هرگز نگويد ياد باد * كى رود از يادم آن كش من نمىآيم به ياد
آه از آن پيمانشكن كانديشه از آهم نكرد * داد از آن بيدادگر كز سركشى دادم نداد
از حياى چشمهء نوشش شد آب خضر آب * با نسيم خاك كويش هست باد صبح باد
نيكبخت آن كو ز شادى و نشاط آزاد شد * زانكه تا من هستم از شادى نيم يك لحظه شاد
بندهء آن سرو آزادم وگرنى راستى * مادر فطرت ز عالم بنده را آزاد زاد
در هوايش چون برآمد خسرو انجم به بام * ذرّهوار از مهر رخسارش ز روزن درفتاد
چون بدين كوتاهدستى دل بر ابرويش نهم * كآتش سوزنده را بر طاق نتوانم نهاد
برگشاد ناوكش دل بستهايم از روى آنك * پايبندان را ز شست نيكوان باشد گشاد
گفتمش دور از تو خواجو را كه باشد همنفس * گفت باد صبحگاهى كافرين بر باد باد
238 [ پيهسوز چشم من سر شمع ايوان تو باد ]
ش
پيهسوز چشم من سر شمع ايوان تو باد * جان من پروانهء شمع شبستان تو باد
هر پريشانى كه آيد روز و شب در كار من * از سر زلف دلاويز پريشان تو باد
مرغ دل كو طائر بستانسراى عشق شد * همدم بلبلنوايان گلستان تو باد
جان سرمستت كه گشت از صافى وصلت خراب * بىنصيب از دُردى دلگير هجران تو باد
سرمهء چشم جهانبين من خاكى نهاد * از غبار رهنورد باد جولان تو باد
تا بود گوى كواكب در خم چوگان چرخ * گوى دلها در خم زلف چو چوگان تو باد