و ابو جعفر علوى فرموده است كه تصوّف حالى است كه نسب و شرف مرد را ببرد و نسب و مذلّت و شرف حقيقى را بيارد .
على بن سهل گفته است كه تصوّف آن است كه از غير خداى بيزار گردى و ما سوى اللّه « 1 » را ترك كنى .
شبلى گفته است كه تصوّف ضبط حواس است و مراعات انفاس است ، و جاى ديگر فرموده است : « هو العصمة عن رؤية الكون . »
شيخ ابو يزيد مىفرمايد : « التصوّف وفاء بلا عهد و وجد بلا تكلف و اسرار بلا عبارة . »
حسين بن منصور گفته است : « الصوفى وحدانىّ الذات لا يقبله احد و لا يقبل احدا . »
ذو النّون مصرى مىگويد كه صوفى آن كس است كه چون سخن گويد نطق او همه كشف حقايق كند و چون خاموش شود جوارح و اعضاى او به قطع علايق ناطق باشد .
و گفتهاند صوفى كسى باشد كه به علوم حقايق دانا گردد و از آن حقايق لطائف بيرون آرد و به حال وجدانى خود بر احوال خلايق مطلع شود .
و اختلاف احوال مشايخ در تصوّف از اختلاف احوال است . هر كسى از حال خود جواب گفته است ، يا خود جواب به قدر مقام و فهم پرسنده و تحمّل سايل گفتهاند .
اگر سايل مبتدى و مريد است جواب او از ظاهر روش و معاملات گفتهاند ، و اگر متوسط است از احوال صوفيّه گفتهاند ، و اگر سايل عارف است او را جواب من حيث الحقيّة « 2 » دادهاند .
بعضى از مشايخ گفتهاند اوّل تصوّف علم است و اوسط او عمل و آخر او موهبت حق .
علم صوفى را به سر مراد برد - يعنى كه بداند كه مراد چيست ، و عمل او را بر طلب مراد مدد كند ، و موهبت حق او را بهغايت امل رساند .
و اهل تصوّف سه طبقهاند : اوّل مريد طالب ، دوّم متوسط ساير ، سيم منتهى و اصل .
مريد صاحب وقت است ، و متوسط صاحب حال ، و منتهى صاحب نفس . و افضل مقامات حفظ انفاس و شمار آن است .
هامش
( 1 ) - اصل : سواى اللّه
( 2 ) - كذا در اصل ، شايد : الحقيقة .