حكايت جنيد بغدادى رضوان اللّه و سلامه عليه مىفرمايد كه روزى با جمعى از اصحاب در خدمت سرىّ سقطى قدّس اللّه روحه نشسته بوديم و شيخ از علم الهى سخن مىگفت . ناگاه در شيخ وجدى پديد آمد و از خود غايب شد . چنانك در وى هيچ حركتى و حسّى نماند و آن وجد در حاضران اثر كرد ، و چون شيخ به خود باز آمد نورى بر روى او بود كه نزديك بود كه چشمهاى ما را نابينا كند ، و روى به من كرد و گفت يا ابا القسم .
گفتم لبّيك يا سيّدى !
گفت مىدانى كه من كجا بودم ؟
گفتم نمىدانم !
گفت بدان كه مرا از ميان شما گرفتند و به آسمان برآوردند و از آسمان به آسمان مىبردند تا به آسمان هفتم رسيدم ! و مرا گرفتند و در ميان انوارى كه نزديك بود كه نور چشم مرا بربايد از چندين حجاب متعاقب يكديگر گذرانيدند يا به حجاب « بها » رسيدم . ايستادم . از آن بها در من پوشانيدند . باز به حجاب « هيبت » رسيدم . ايستادم . از انوار هيبت در من پوشانيدند . باز به حجاب « متكاثف » رسيدم . مدهوش و متحيّر گشتم و در رعب و فزع افتادم ، و صفت آنچ درين مقام ديدم نمىتوانم كردن . تا آنگاه كه به حجاب « عزّت » رسيدم و تنها بودم كه هيچ كسى و چيزى با من رفيق و قرين نبود و مرا محقّق گشت كه در حضرت عزّت پيش حقّ استادهام . از وراى حجاب ندا آمد كه « يا سرّى ! » چون اين صوت شنيدم بىهوش افتادم و مفاصل من از جاى خود برفت و اعضاى من منقطع شد و پوست من پاره پاره گشت و عقل از من برفت و دل من شكافته شد و ديگر نمىدانم كه بر من چها رفت . باز حقّ تعالى اجزاى مرا جمع آورد و در پيش خود بايستانيد . من قرار و آرام نمىيافتم و نمىتوانستم كه ساكن بايستم . پس حقّ تعالى نور عظمت در من پوشانيد تا ساكن گشتم و بياراميدم .
بار دوم صدا داد يا سرّى ! گفتم لبّيك ! لبّيك ! لبّيك يا سيّدى ! باز گفت يا سرّى هيچ حال خلق من با من مىدانى ؟ گفتم يا سيّدى نمىدانم . گفت بدان كه من زرارى خلق را از صلب پدر
أوراد الأحباب وفصوص الآداب ( فارسى ) — صفحة 346
مساهمون: ايرج افشار
ص٣٤٦