چون هنگام سحر شد به سجود رفت و بسيارى توقّف كرد و باز سر برآورد و بنشست و گفت : اللّهم ! اى بار خداى من ! قومى از طالبان خود را قوّه بخشيدى تا بر روى آب و در هوا رفتند ، و ايشان به اين مرتبه سر فرود آوردند و راضى شدند ، و انّى اعوذ بك من ذلك ، و من ازين مرتبه در پناه تو مىگريزم كه مرا نمىبايد . و قومى ديگر از طالبان خود را گنجهاى زمين بخشيدى و تصرّف دادى تا اعيان اشيا را منقلب مىكردند و ايشان از تو به اين راضى شدند ، و انّى اعوذ بك من ذلك . و برين ترتيب زيادت از بيست مقام كرامات اوليا را برشمرد و از همه بيزار شد .
و بعد از آن روى بگردانيد . مرا ديد ، گفت يحيى !
گفتم لبيك !
گفت از چه وقت باز آنجائى ؟
گفتم از اوّل شب اينجايم .
خاموش كرد .
گفتم يا سيّدى ازين مقام مشاهده كه امشب در آن بودى با من بگوى ؟
شيخ فرمود با تو بگويم ، امّا چيزى را گويم كه ترا شايد شنيدن و طاقت استماع آن داشته باشى ! حقّ سبحانه تعالى امشب مرا در فلك اسفل درآورد و در ملكوت سفلى گردانيد و طبقات سفلى زمين را و آنچ در تحت اوست تا به ثرى همه را به من نمود . باز مرا در فلك علوى درآورد و گرد آسمانها گردانيت و هر چه علويّات بود تا بهشت و عرش به من نمود . آنگاه مرا در مقام قرب در حضرت خود ايستانيد و گفت اى با يزيد از اينها كه ديدى از من چيزى بخواه تا به تو بخشم !
گفتم يا سيّدى مرا ازين عالم هيچ خوش نيامد تا از تو آن را خواهم . حضرت عزّت گفت « انت عبدى حقّا ، تعبدنى لاجلى صدقا » . اى با يزيد چون تو چنين كردى من كه خدايم هرآينه با تو چنين و چنين كنم ! و باز مقاماتى را برشمرد كه باز نمىتوان گفتن .
أوراد الأحباب وفصوص الآداب ( فارسى ) — صفحة 343
مساهمون: ايرج افشار
ص٣٤٣