و حجاب « هيبت » بر شما كشف كردم ، چندين قوم حيران شدند و شما را توفيق دادم .
و حجاب « عزّت » را بر شما كشف كردم شما در موازى آن متحيّر و مدهوش اقامت كرديت و من شما را ثابت داشتم .
اكنون ارادت شما چيست ، و چه مىطلبيت ؟
گفتند ما به جز از تو هيچ ديگر نمىخواهيم و غير ترا نمىطلبيم كه مراد ما توئى !
من گفتم يا عبادى ! ازين طلب و پيش نهاد كه شما داريت شما متعرّض بلاى متلفى مىشويت كه پيش از شما عالم عالم را تلف كرده است و عالمهائى را كه از شما بيرون است و جز من كسى احصاى آن نتواند كردن پيش از وجود آدم در ابد آباد و ازل آزال و ابد ديموميّت « 1 » نيست كرده است .
و اكنون ميان من و شما بلائى است از بلاهاى من كه آن را هيچ كس طاقت نيارد و آن بلاى « متكاثف » است كه اگر بر سنگ سخت آيد سنگ سخت تحمّل او نتواند كردن و هيچ شخص از اشخاص با او مقاومت نتواند نمودن .
همه گفتند يا سيّدنا و مولانا ! تو لا بدّ مائى و از تو هيچ چاره و گزير نداريم .
گفتم اين بلاها و محنتها را كه وصف آن كردم تحمّل مىكنيت ؟
همه گفتند هر چند كه بليّات عظيم است اما اندازندهء آن بلاها بر ما تو خواهى بودن يا نه ؟
گفتم بلى ! من خواهم بودن !
گفتند رضينا بذلك .
گفتم اى طالبان اكنون در طلب صادق آمديت و صحيح در كار شديت . من نيز شما را از همه چيز خالص گردانيدم و شما را اوعيهء علم الهى خود كردم و اماكن سرّ خود ساختم . اكنون شما گويندگان « 2 » از منيت و داعيان خلقيت به سوى من ، و من شما را ام و شما مراييت . شما با من مناجات مىكنيت و من با شما راز مىگويم و شما اهل مكاشفه و مؤانسهايت و در مملكت من حاكميت و اهل خصوص و صفوتئيت . يا سرىّ به خلق من برسان كه من لطيف خبيرم . آنچه گفتم از من فهم كن و هر چه شنيدى به خلق من برسان و بر بندگان « 3 » من غفور و رحيم باش .
هامش
( 1 ) - كذا در اصل ( - ديمومت ) .
( 2 ) - اصل : گويندگان .
( 3 ) - اصل : بندگان .