و بعد از آن شيخ سرىّ فرمود كه حقّ مرا باز به خود ردّ كرد تا باز نزد شما آمدم .
يا ابا القاسم ! آنچ گفتم فهم كن !
حكايت احمد بن ابى الحوارىّ مىگويد كه پيش [ ابو ] سليمان دارانى رضى اللّه عنه در آمدم . ديدم كه مىگريست . گفتم رحمك اللّه ! از چه مىگريى ؟ گفت اى احمد چون شب تاريك شود و قدمهاى اهل محبّت در مقام خدمت بايستد و آب چشم بر رخسارهء ايشان روان گردد ، جليل و جبّار جلّ جلاله به ايشان نگاه كند و مىگويد هر كه به كلام من لذّت مىطلبد و از مناجات با من راحت مىيابد من مىبينم و در آن خلوت بر ايشان مطلعام . نالهء ايشان را مىشنوم و گريه و مكان ايشان را مىبينم ! اى جبرئيل « 1 » ! در ميان اين قوم ندا كن و بگوى كه اين گريهء شما از چيست ؟ هيچ مخبرى با شما گفته است كه حبيب قديم دوستان خود را به آتش عذاب خواهد كردن ؟ و اين خود چگونه لايق كرم و محبّت ما باشد كه قومى را كه در تاريكى شب تملّق « 2 » با ما باشد از خود بترسانيم ! به ذات پاك خود سوگند مىخوريم كه چون روز قيامت آيد حجاب جمال و جلال خود بردارم و روى خود را مكشوف و عيان به ايشان نمايم و رياض قدس خود را بر ايشان مباح گردانم .
حكايت شيخ العالم سيف الدّين باخرزى رضوان اللّه و سلامه و عليه بر سر منبر فرمود كه هر كس اينجا به كارى آمدهايت و طالب اين حضرتيت پايهء منبر اين گداى كم از تارك عرش نيست !
حكايت جمعى از مريدان رقعهاى نبشتند به حضرت شيخ العالم و از احوال بعضى اصحاب شيخ را بياگاهانيدند و شيخ را آن موافق نيامد . رخسار مبارك شيخ برافروخت و فرمود كه چيزى كه بعد از سى سال ديگر پيدا خواهد شدن اگر ما امروز آن را نبينيم و ندانيم ما را برين سجّاده نشستن حرام باشد !
هامش
( 1 ) - در نسخه : جبرئيل .
( 2 ) - كذا در نسخه ، در صفحهء 357 هم آمده است .