يحيى معاذ مىگويد كه من ازين سخنان مدهوش گشتم و باطن من مملوّ گشت و از حال ابو يزيد در عجب افتادم و گفتم يا سيّدى چون مالك الملوك ترا گفت كه هر چه مىبايدت از من بخواه چرا ازو معرفت نخواستى ؟
ابو يزيد بانگ بر من زد و گفت خاموش كن كه مرا غيرت آيد كه من با هر چه غير اوست او را بشناسم .
حكايت شيخ ابو محمد سهل بن عبد اللّه تسترى مىگفت كه بر كوه قاف برآمدم و كشتى نوح را عليه السّلم را ديدم آنجا افتاده ، وصف آن كوه و آن كشتى كردى و گفتى كه خداى را در بصره بندهاى است كه بر جاى خود نشسته ، يك پاى را برمىدارد و بر سر كوه قاف مىنهد و آن بنده او بود ، رضوان اللّه عليه .
* * * و مشايخ گفتهاند كه كلّ دنيا يك قدم اولياء اللّه است .
و گفتهاند كه يك قدم ولىّ پانصدساله راه باشد .
و گفتهاند كه يكى كس از اولياء يك قدم را بر يك طرف كوه قاف مىنهاد و قدم ديگر را بر آن طرف ديگر و جميع روى زمين در ميان دو قدم او بود .
حكايت يكى از اولياء اللّه به چراغ محتاج گشت . پارهاى انگشت برگرفت و دست را برداشت تا پيش قرص ماه و از آن نور ماه درين انگشت اقتباس كرد و چراغ را ازو درگيرانيد !
* * * و بدان اى مريد صادق كه هيچ ازين مقامات را منكر نشايد شدن ، جهت آنك از عطاهايى كه خداى تعالى درين دنيا به محبوبان خود دهد يكى آن است كه اسم « كن » به او بخشد ، و اين اوّل عطاى اهل بهشت است در آخرت .
امّا اين محبوبان خداى درين اسم « كن » زهد ورزند و به اين رسم عمل نكنند و چون
أوراد الأحباب وفصوص الآداب ( فارسى ) — صفحة 344
مساهمون: ايرج افشار
ص٣٤٤