بيت
يادت نمىكند دل عاشق از آنك ياد * آن دل كند كه دلبرش از ياد مىشود
شيخ ابو موسى ديبلى را در وقت مرگ گفتند بگوى « لا إله الّا اللّه » . شيخ گفت اين چيزى است كه پيشتر ازين به آن عارف شدهايم و بر آن رفته .
شيخ رويم را نيز همين گفتند ، گفت من خود غير او كسى را نمىدانم تا آن را نفى كنم .
ابو سعيد خرّاز را همه تن مرده بود و جان به حلقوم رسيده و او تواجد مىكرد و اين بيت مىگفت :
حنين قلوب العارفين الى الذّكر * و تذكارهم وقت المناجاة للسرّ
و اجسامهم فى الارض قتلى بحبّه * و ارواحهم فى الحجب نحو العلى تسرى
و اين دليل سرور و سكون ضمير اوست .
شبلى چو [ ن ] بيمار شد و هنگام مرگ او در آمد مشايخ روزگار همه بهيكبار در آمدند .
مالكى در خدمت شيخ جرأتى ، داشت گفت اين قوم به جنازهء تو آمدهاند . شبلى گفت عجب از مردگان كه به جنازهء زندگان مىآيند .
درويشى محنت زده عمر خود را در رنگ [ و ] بوى و جستوجوى به آخر رسانيده بود .
درين راه جانها كند و به آخر جان به جانان داد . چون كالبد خالى كرد بر سينهء او اين نبشته پديد آمده بود : « هذا قتيل اللّه » ، اين كشتهء ماست .
بيت
گر هيچ گذر كنى به خرپشتهء من * بنشين و بگو كه اى به غم كشتهء من
بارى به غمم چو مىسپارى بىجرم * جان از من خسته مىبرآرى بىجرم
بر بالينم نشين و مىگوى به درد * كاى عشق منت كشته به زارى بىجرم
شيخ بكران دينورى مىگويد در وقت وفات شبلى حاضر بودم . شبلى گفت يك درم مظلمه در ذمّهء من است و چندين هزار درم به جهت صاحب آن يك درم را به صدقه دادهام ، و اين زمان