و وجه ديگر آن است كه چنانك در عالم حكمت حوّا از آدم متكوّن گشته است در عالم قدرت نفس از روح متكوّن شده است و ميان ايشان تألّف اصلى است و نفس را صفت انوثت است و روح را صفت ذكورت . روح در مرتبهء فاعل است و نفس در مرتبهء منفعل ، و ميان ايشان تعاشق قديم است . جهت آنك ميان ذكر و انثى ميل و تعشّق طبيعى است ، قال اللّه تعالى :
« وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها . »
لذّت روح از نغمات جهت آن است كه نفس با روح به اين نغمات سخن مىگويد و هر دو عاشق به اشارت و رمز و سفارت صوت اسرار قضيّهء هجران و وصال و خوف و رجا و حبس در زندان اغيار و وجدان اسرار با يكديگر مىگويند .
و طريق لذّت روح از نغمات ازين جهت است كه نغمات بين العاشقين مراسلات و مكالمات و مناغات « 1 » است .
شعر
اين زمزمه مركبى است مر روح ترا * برگيرد و خوش به منزل يار برد !
شعر
تكلّم منّا فى الوجوب عيوننا * فنحن سكوت و الهوى يتكلّم
اكنون چون روح از نغمه لذّت يابد نفس كه به هوا معلول باشد از همان معنى كه درو ثابت است در وجد و حركت آيد .
و دلى كه به ارادت معلول باشد از همان معنى كه درو قايم است در حركت آيد تا از عالم سماع كه عالم روحانى است و اطلاق است هيچ كس و هيچ عضو بىنصيب نماند .
شعر
شربنا و اهرقنا على الارض قسطها * و للارض من كأس الكرام نصيب
نفس مبطل زمين آسمان دل است و دل محقّ زمين آسمان روح است . پس هر آن
هامش
( 1 ) - در حاشيه : المناغاة تكليمك الصبى بما يسره .