بيان انّ السّماع و الوجد لا يؤثّر فى الاكابر و المحقّقين
معنى « وجد » در لغت عرب يافتن و اندوهگين شدن است ، و معنى « فقد » گم شدن است .
اكنون بدان كه وجد اعلام و اشعار آن است كه پيش ازو فقد مقصود و حال بوده است .
هر كه چيزى گم نكند نبايد يافتن . دليل است بر آنك در سابق گم شده بوده است ، و فقد مقصود و عدم حضور و وصول به سبب وجود بنده است و وجود صفات او و بقاياى هستى اوست .
هر كه در بندگى خالصتر گردد به مقام حرّيت رسد ، و هر كه در حرّيت خالص گردد از دام وجد خلاص و نجات يابد ، بهر آنك دام وجد عطائى را صيد مىكند كه ازو غائب و متخلّف است .
شيخ حصرى رحمة اللّه عليه مىگويد كه چه دون باشد حال كسى كه مزعجى يابد تا او را برانگيزاند .
وجد به سماع در حقّ مرد محقّق « 1 » همچنان است كه وجد سماع در حقّ مبطل . ازين جهت كه هر دو به مزعج محتاجاند و علّت مشترك آنك باطن هر دو به سماع متأثّر مىگردد و اثر او بر هر دو ظاهر مىشود و از حال به حال متغيّر مىشوند . لكن فرق و خلاف ميان امر محقّ و مبطل آن است كه وجد مبطل از هواى نفس است و وجد محقّ از وجود ارادت قلب .
و ازينجاست كه گفتهاند كه سماع در دل چيزى از نو پديد نمىآرد ، بلك چيزى كه در دل مبطّن و متمكّن است آن را در حركت مىآورد ، و هر كه را باطن او به محبّة اللّه متعلّق است وجد سماع ارادت و لذّت قلب او را تحرّك مىدهد .
پس در امر سماع مبطل به حجاب نفس كه ارضى و ظلمانى است محجوب است و محقّ به حجاب قلب كه آسمانى و نورانى است محجوب است .
هر كه را تحقّق به دوام شهود مفقود نباشد و از درماندن قدم به دامن وجود به سر در نيايد او را نه وجد باشد نه سماع .
يكى از مشايخ درين مقام از تحقّق خود به دوام شهود و فناى صفات وجود چنين گفته است كه گل من همچون سنگ سخت مصمت است كه قول درو نفاذ نمىيابد . يعنى هر كه را
هامش
( 1 ) - ظاهرا « محق » متناسب است .