شعر
منگر تو بدان كه ذو فنون آيد مرد * در عهد وفا نگر كه چون آيد مرد
از عهدهء عهد اگر برون آيد مرد * از هر چه گمان برى فزون آيد مرد
و هم شيخ فرموده است :
بيت
هر بوى كه از مشك و قرنفل شنوى * از دولت آن زلف چون سنبل شنوى
چون نالهء بلبل ز پى گل شنوى * گل گفته بود ! گرچه ز بلبل شنوى
« قل كلّ من عند اللّه . »
حكايت مقرى در پيش تخت شيخ اين آيت را برخواند :
« وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً ، وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً »
. شيخ فرمود اگر درويشى براى اعلاى كلمة اللّه قدم نهد
« وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ . »
مصراع
سرو را كرده خرامنده كه اين رفتارست
و اگر براى « للّه » را ترك رعونت نفس خود گيرد « و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما . »
بيت
شكر از پسته روان كرده كه اين گفتار است
حكايت جمعى لوليان غريب رسيده بودند و صوتى غريب آورده و گرد شهر مىگشتند و اين بيتك مىگفتند كه :
شعر
جانانهء من سبوس و بنبدانهء « 1 » من * كارى نكنى برون شو از خانهء من
و اين بيت در شهر شهرت يافته بود . شيخ عالم بر سر منبر فرمود هيچ مىدانيت كه اين لوليان بر درهاى دوكان شما چه مىگويند و معنى سخن ايشان چيست ؟ هان تا لهو نشنوى كه فرستادهء حقّاند . تو از حقّ شنو كه در صورت حروف آن بيت حقّ با تو مىگويد : « من لم
هامش
( 1 ) - كذا در اصل ، رجوع شود به تعليقات .