و هر كسى را كه اندك شعورى و احساسى درو باقى باشد حرام باشد كه برخيزد و وجد كند و او عاصى و منافق باشد كه در صورت صدّيقان خود را ظاهر كند و معانى صدّيقان درو نبود ، و جماعت را نشايد كه به موافقت او برخيزند .
امّا اگر به وجهى برخيزند و تواجد كنند كه خود را مست و بىهوش نكند و خود را مانندهء ايشان نسازد « 1 » و به عدم وجد خود مقرّ باشد و ديگران دانند كه به جهت بىخودى و تزوير برنخاسته است بلك جهت تحصيل وجد برخاسته است اينجا بايد كه جماعت به موافقت برخيزند كه مذهب اين طايفه مساعدت و موافقت است ، و او نيز مدّعى نيست . صادق است ، به صدق طلب برخاسته است ، نه به دعوى وجد . امّا اولى آن است كه اين چنين كس و غير او را نيز هر كه هست در سماع برنخيزد ، مگر در وقتى كه حال غلبه كند و او به تمام از خود فنا شود و مغلوب گردد .
بيت
تا با تو ز هستى تو هستى باقى است * ايمن منشين كه بتپرستى باقى است
و شيخ نجم الدين كبرى قدّس اللّه روحه مىفرمايد سماع را به تكلّف مكن و پيش باز مشو و چون حالت پديد آيد به غفلت منشين و چون ساكن شود به تكلّف مجنب كه مزه و بركهء « 2 » آن وقت برود و در وقت نرسى .
و در حركت رقص از كسى يارى مخواه و اگر كسى از تو معاونت خواهد موافقت كن . تكلّف ديگر است و تصوّف ديگر !
و چون كسى را در سماع درآرى و ازو معاونت طلبى ادب آن باشد كه دامن او را بگيرى و بكشى .
و در سماع سه چيز نگاهدارى : زمان و مكان و اخوان .
امّا مكان ، بايد كه فراخ باشد و گشاده و از نظر اغيار پوشيده .
و امّا زمان ، بايد كه وقت بشناسد ، و از روى ظاهر شب پسنديدهتر باشد تا عوام بىخبر باشند و صاحب حال از صاحب قال پديد آيد كه صاحب درد را خواب نبود « 3 » و در شب اجتماع
هامش
( 1 ) - اصل : نه سازد .
( 2 ) - ( ظ - بركت ) .
( 3 ) - اصل : نه بود .